مناجات كردن شبان با حق تعالى در عهد موسى عليه السلام
( ( 1720 ) ) ديد موسى يك شبانى را به راه
كاو همىگفت اى خدا و اى إله
( ( 1721 ) ) تو كجايى تا شوم من چاكرت
چارقت دوزم كنم شانه سرت
اى خداى من فدايت جان من
جمله فرزندان و خان و مان من
تو كجايى تا كه خدمتها كنم
جامه ات را دوزم و بخيه زنم
( ( 1722 ) ) جامه ات شويم شپشهايت كشم
شير پيشت آورم اى محتشم
ور تو را بيماريى آيد به پيش
من تو را غم خوار باشم همچو خويش
( ( 1723 ) ) دستكت بوسم بمالم پايكت
وقت خواب آيد بروبم جايكت
گر بدانم خانه ات را من مدام
روغن و شيرت بيارم صبح و شام
هم پنير و نانهاى روغنين
خمرها چغراتهاى نازنين
سازم آرم به پيشت صبح و شام
از من آوردن ز تو خوردن تمام
( ( 1724 ) ) اى فداى تو همه بزهاى من
اى به يادت هى هى و هيهاى من
( ( 1725 ) ) زين نمط بىهوده مىگفت آن شبان
گفت موسى با كيستت اى فلان ؟
( ( 1726 ) ) گفت با آن كس كه ما را آفريد
اين زمين و چرخ از او آمد پديد
( ( 1727 ) ) گفت موسى هان خيره سر شدى
خود مسلمان ناشده كافر شدى
( ( 1728 ) ) اين چه ژاژ است اين چه كفر است و فشار
پنبه اى اندر دهان خود فشار
( ( 1729 ) ) گند كفر تو جهان را گنده كرد
كفر تو ديباى دين را ژنده كرد
( ( 1730 ) ) چارق و پا تابه لايق مر تو راست
آفتابى را چنينها كى رواست ؟
( ( 1731 ) ) گر نبندى زين سخن تو حلق را
آتشى آيد بسوزد خلق را
( ( 1732 ) ) آتشى گر نامده است اين دود چيست
جان سيه گشته روان مر دود چيست
( ( 1733 ) ) گر همىدانى كه يزدان داور است
ژاژ و گستاخى تو را چون باور است
( ( 1734 ) ) دوستى بىخرد خود دشمنى است
حق تعالى زين چنين خدمت غنى است