حالا بر گشتهايم آن را به طور مشروح در درون خود ببينيم .
اگر سياحتهاى ما در بيرون از ( من ) با توجه به همان مفهوم اجمالى ( من ) صورت گرفته باشد ترديد نيست در اين كه هر يك از آن سياحتها در ( من ) اثرى گذاشته است يعنى ما با ديدن نمودهاى جهان بيرونى به آن نمودها عالم گشتهايم ، علم به آن نمودها در ( من ) منعكس شده است ، آن گاه اين توجه مخصوص پيش مىآيد كه انعكاس دانستن اين همه حقايق در ( من ) هيچ گونه سنگينى و اضافه شدن جسمى به جسم ديگر ايجاد نكرده است .
همچنين ورود اين معلومات به ( من ) آنها را از دستبرد حركت و سكون و كون و فسادى كه بر تمام اشياء حكمفرما است بر كنار ساخته است .
با اين توجه در بارهء ( من ) به يك روشنايى مثبت مىرسيم و آن اين است كه ( من ) داراى آن عظمت است كه اگر معلومات تمام جهان هستى را در خود جاى بدهد بدون اين كه تغييرى در حقيقت او ايجاد شود ، از خود گنجايش نشان مىدهد .
( اگر چه سطح ظاهرى ( من ) به پيروى از تغييرات مادى كه بر كالبد جسمانى و مىدان مادى مغز وارد مىشود همواره در تغيير و تحول است ) .
از طرف ديگر مشاهده مىكنيم كه بعضى از لذايذ را در درون خود درك مىكنيم ولى بسيار مختصر و ناچيز و زود گذر مىباشند ، در حالى كه لذايذ ديگرى از قبيل لذت عدالت و انكشاف مجهولات و وصول به هدفهاى ايده آل فوق وجود دارد كه از نظر سطح طبيعى ( من ) غير قابل اهميت ، ولى از نظر سطح عميق آن بسيار پر معنى و حالت رسوبى پيدا مىكند .
باز متوجه مىشويم و مىبينيم بر خلاف تمام نمودهاى طبيعى ، حتى بر خلاف وسايل درك درونى ، ( من انسانى ) به روى خويشتن خم مىشود و حالت خود آگاهى و خود هشيارى ( كونسيانس ) پيدا مىكند . يعنى گويى : ( من ) دو تا شده ، يكى درك مىكند و ديگرى درك مىشود . در صورتى كه ( من ) در حال خود آگاهى دو تا نمىشود و او در آن حالت
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 292
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٩٢