( ( 1700 ) ) او چه مىبيند درو اين شور چيست
او نداند كان نشان وصل كيست
( ( 1701 ) ) اين نشان در حق او باشد كه ديد
آن دگر را كى نشان آيد پديد
( ( 1702 ) ) هر زمان كز وى نشانى مىرسد
شخص را جانى به جانى مىرسد
( ( 1703 ) ) ماهى آواره را پيش آمد آب
اين نشانها تلك آيات الكتاب
( ( 1704 ) ) پس نشانىها كه اندر انبياست
خاص آن جان را بود كاو آشناست
( ( 1705 ) ) اين سخن ناقص بماند و بىقرار
دل ندارم بىدلم معذور دار
( ( 1706 ) ) ذره ها را كى تواند كس شمرد
خاصه آن كاو عشق از وى عقل برد
( ( 1707 ) ) مىشمارم برگهاى باغ را
مىشمارم بانگ كبك و زاغ را
( ( 1708 ) ) در شمار اندر نيايد ليك من
مىشمارم بهر رشد ممتحن
( ( 1709 ) ) نحس كيوان يا كه سعد مشترى
نايد اندر حصر گر چه بشمرى
( ( 1710 ) ) ليك هم بعضى از اين هر دو اثر
شرح بايد كرد بهر نفع و ضر
( ( 1711 ) ) تا شود معلوم آثار قضا
شمه اى مر اهل سعد و نحس را
( ( 1712 ) ) طالع آن كس كه باشد مشترى
شاد گردد از نشاط و سرورى
( ( 1714 ) ) وان كه را طالع زحل استاره را
ز آتشش سوزد مر آن بىچاره را
بس كن اى بىهوده تا ز ان آفتاب
آتشى نايد به يك باره بتاب
از كواكب در سپهر بىكران
در دمى نى نور ماند نى نشان
آن چه بر دارد بدان مشغول شو
وز دگر گفتارها معزول شو
جنبش اختر نباشد جز عقيم
بر ندارد جز كه آن لطف عميم
( ( 1715 ) ) اذكروا الله شاه ما دستور داد
اندر آتش ديد ما را بىمثال
( ( 1716 ) ) گفت اگر چه پاكم از ذكر شما
نيست لايق مر مرا تصويرها
( ( 1717 ) ) ليك هرگز مست تصوير و خيال
در نيابد ذات ما را بىمثال
( ( 1718 ) ) ذكر جسمانه خيال ناقص است
وصف شاهانه از آنها خالص است
( ( 1719 ) ) شاه را گويد كسى جولاه نيست
اين چه مدح است اين مگر آگاه نيست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 227
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٢٧