( ( 1654 ) ) آتش و آبى بيايد ميوه را
واجب آمد ابر و برق اين شيوه را
( ( 1655 ) ) تا نباشد برق دل و ابر دو چشم
كى نشيند آتش تهديد و خشم
تا نباشد گريهء ابر از مطر
تا نباشد خندهء برق اى پسر
( ( 1656 ) ) كى برويد سبزهء ذوق وصال
كى بجوشد چشمه ها ز آب زلال
( ( 1657 ) ) كى گلستان راز گويد با چمن
كى بنفشه عهد بندد با سمن
( ( 1658 ) ) كى چنارى كف گشايد در دعا
كى درختى سر فشاند در هوا
( ( 1659 ) ) كى شكوفه آستين پر نثار
بر فشاندن گيرد ايام بهار
( ( 1660 ) ) كى فروزد لاله را رخ همچو خون
كى گل از كيسه بر آرد زر برون
( ( 1661 ) ) كى بيايد بلبل و گل بو كند
كى چو طالب فاخته كوكو كند
( ( 1662 ) ) كى بگويد لكلك آن لك لك به جان
لك چو باشد ملك لك اى مستعان
( ( 1663 ) ) كى نمايد خاك اسرار ضمير
كى شود چون آسمان بستان منير
( ( 1664 ) ) از كجا آوردهاند اين حلها
من كريم من رحيم كلها
( ( 1665 ) ) آن لطافتها نشان شاهديست
آن نشان پاى مرد عابديست
( ( 1666 ) ) آن شود شاد از نشان كاو ديده شاه
چون نديد او را نباشد انتباه
( ( 1667 ) ) روح آن كس كاو به هنگام الست
ديد رب خويش و شد بىخويش و مست
( ( 1668 ) ) او شناسيد بوى مىكاو مىبخورد
چون نديد او مىچه داند بوى كرد
( ( 1669 ) ) ز انكه حكمت همچون ناقهء ضاله است
همچو دلالان شهان را داله است
( ( 1670 ) ) تو ببينى خواب در يك خوش لقا
كاو دهد وعده و نشانى مر تو را
( ( 1671 ) ) كه مراد تو شود اينك نشان
كه به پيش آيد تو را فردا فلان
( ( 1672 ) ) يك نشانى آن كه او باشد سوار
يك نشانى كه تو را گيرد كنار
( ( 1673 ) ) يك نشانى كه بخندد پيش تو
يك نشان كه دست بندد پيش تو
( ( 1674 ) ) يك نشانى اين كه اين خواب از هوس
چون شود فردا نگويى پيش كس
( ( 1675 ) ) ز ان نشان با والد يحيى بگفت
كه نيايى تا سه روز اصلا بگفت
( ( 1676 ) ) تا سه شب خامش كن اين نيك و بدت
اين نشان باشد كه يحيى آيدت
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 225
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٢٥