( ( 1677 ) ) دم مزن سه روز از اين اى نيك خو
كاين سكوت است آيت مقصود تو
( ( 1678 ) ) هين مياور اين نشان را تو بگفت
وين سخن را دار اندر دل نهفت
( ( 1679 ) ) اين نشانها گويدت همچون شكر
اين چه باشد صد نشانهاى دگر
( ( 1680 ) ) اين نشان آن بود كآن ملك و جاه
كه همه جويى بيابى از إله
( ( 1681 ) ) آن كه مىگويى به شبهاى دراز
و ان كه مىسوزى سحرگه در نياز
( ( 1682 ) ) آن كه بىآن روز تو تاريك شد
همچو دوكى گردنت باريك شد
( ( 1683 ) ) و آن كه دادى آن چه دارى در زكات
چون زكات پاكبازان رختهات
( ( 1684 ) ) رختها دادى و خواب و رنگ رو
سر فدا كردى و گشتى همچو مو
( ( 1685 ) ) چند در آتش نشستى همچو عود
چند پيش تيغ رفتى همچو خود
( ( 1686 ) ) زين چنين بىچارگىها صد هزار
خوى عشاق است و نايد در شمار
( ( 1687 ) ) چون كه اندر خواب ديدى روز شد
از اميد آن دلت پيروز شد
( ( 1688 ) ) چشم گردان كرده اى بر چپ و راست
كان نشان و آن علامتها كجاست
( ( 1689 ) ) بر مثال برگ مىلرزى كه واى
گر رود روز و نشان نايد بجاى
( ( 1690 ) ) مىدوى در كوى و بازار و سرا
چون كسى كاو گم كند گوساله را
( ( 1691 ) ) خواجه خيرست اين دوادو چيستت ؟
گم شده اينجا كه دارى كيستت ؟
( ( 1692 ) ) گوييش خير است ليك اين خير من
كس نشايد كه بداند غير من
( ( 1693 ) ) گر بگويم كى نشانم فوت شد
چون نشان شد فوت وقت موت شد
( ( 1694 ) ) بنگرى در روى هر مرد سوار
گويدت بنگر مرا ديوانه وار
( ( 1695 ) ) گوييش من صاحبى گم كرده ام
رو به جست و جوى او آورده ام
( ( 1696 ) ) دولتت پاينده بادا اى سوار
رحم كن بر عاشقان معذور دار
( ( 1697 ) ) چون طلب كردى به جد آمد نظر
جد خطا نكند چنين آمد خبر
( ( 1698 ) ) ناگهان آمد سوارى نيك بخت
پس گرفت اندر كنارت سخت سخت
( ( 1699 ) ) تو شدى بىهوش و افتادى به طاق
بىخبر گفت اينت سالوس و نفاق
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 226
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٢٦