انكار فلسفى در آيهء ان اصبح ماؤكم غورا
( ( 1633 ) ) مقريى مىخواند از روى كتاب
ماؤكم غوراً ز چشمه بندم آب
( ( 1634 ) ) آب را در غورها پنهان كنم
چشمه ها را خشك و خشكستان كنم
( ( 1635 ) ) آب را در چشمه كه آرد دگر
جز من بىمثل با فضل و خطر
( ( 1636 ) ) فلسفى منطقى مستهان
مىگذشت از سوى مكتب آن زمان
( ( 1637 ) ) چون كه بشنيد آيت او از ناپسند
گفت آريم آب را ما با كلند
( ( 1638 ) ) ما به زخم بيل و تيزى تبر
آب را آريم از پستى زبر
( ( 1639 ) ) شب بخفت و ديد او يك يك شير مرد
زد طپانچه هر دو چشمش كور كرد
( ( 1640 ) ) گفت زين دو چشمهء چشم اى شقى
با تبر نورى بر آر ار صادقى
( ( 1641 ) ) روز بر جست و دو چشمش كور ديد
نور فايض از دو چشمش ناپديد
( ( 1642 ) ) گر بناليدى و مستغفر شدى
نور رفته از كرم ظاهر شدى
( ( 1643 ) ) ليك استغفار هم در دست نيست
ذوق توبه نقل هر سر مست نيست
( ( 1644 ) ) زشتى اعمال و شومى جحود
راه توبه بر دل او بسته بود
( ( 1645 ) ) دل به سختى همچو روى سنگ گشت
چون شكافد توبه آن را بهر كشت
( ( 1646 ) ) چون شعيبى كو كه تا او از دعا
بهر كشتن خاك سازد كوه را
( ( 1647 ) ) از نياز و اعتقاد آن خليل
گشت ممكن امر صعب مستحيل
( ( 1648 ) ) يا به دريوزهء مقوقس از رسول
سنگلاخى مزرعى شد با وصول
( ( 1649 ) ) همچنين بر عكس آن انكار مرد
مس كند زر را و صلحى را نبرد
( ( 1650 ) ) كهرباى مسخ آمد اين دغا
خاك قابل را كند سنگ و حصا
( ( 1651 ) ) هر دلى را سجده هم دستور نيست
مزد رحمت قسم هر مزدور نيست
( ( 1652 ) ) هين بپشتى آن مكن جرم و گناه
كه كنم توبه در آيم در پناه
( ( 1653 ) ) مىببايد تاب و آبى توبه را
شرط شد برق و سحابى توبه را