آوردهايم و آن اين است :
1 - در درون انسانى با تحريك محسوسات و به وسيلهء آنها فعاليتى انجام مىگيرد و واحدهايى را براى علم و معرفت در اختيار ما مىگذارد كه از محسوسات مطرح شده براى ما ساخته نيست .
آن نظريه كه مىگويد : « نه تنها منشا علم و معرفت عقل است ، بلكه حقيقت و هدف و راز جهان هستى عقل است و بس » .
صاحب اين نظريه اگر چنين بگويد : كه من براى عقل مفهومى را قايلم كه مىتواند داراى خصوصيات فوق بوده باشد ، زيرا ، عقل كه از يك قلمرو ناچيز يك كالبد مادى به وجود مىآيد و تدريجاً رو به كمال مىرود ، در اوج كمال مىتواند حقايق جهان هستى را مانند يك آهنگ موسيقى كه هزاران مطلب را مىتواند در محتواى خود داشته باشد دريابد - اين معنى در جهان بينى هر متفكر مطرح است . نهايت امر اين است كه به كار بردن عقل در اين مسئله چنان كه هگل انجام داده است صدها مطالب را مشوش مىكند و مسائل جهان بينى را به مسائل ( علم المعرفه ) مخلوط مىسازد . . . و غير ذلك . نتيجه اى كه از اين تفسير و تحليل در بارهء عقل به دست مىآيد اين است :
2 - با نظر به جامع بودن يكى از جلوه هاى « من انسانى » كه ما آن را عقل ناميدهايم ، تمام حقايق و واقعيات هستى را در هويت خود در مىيابد . مىتوان گفت : منشا علم و معرفت نيز عقل است چنان كه مىتوان گفت : هدف نوشتن كتاب دانش فرا گرفتن ديگران است . »
نظريهء سومى كه مىگويد : محسوسات خارجى كه به وسيلهء حواس بدرون ما وارد مىشوند جز انعكاسات گسيخته چيزى نيستند . . . اگر بگويد : ذهن انسانى محسوسات را مانند آيينه در خود منعكس مىسازد سپس فعاليت ديگرى در درون ما شروع مىشود و آنها را به صورت علم و معرفت در