نيست كس را زهره تا گويد كه چون
بس جگرها كاندرين ره گشت خون
( ( 1622 ) ) پس يقين شد كه تعز من تشاء
خاكيى را گفت پرها بر گشا
( ( 1623 ) ) آتشى را گفت رو ابليس شو
زير هفتم خاك با تلبيس شو
( ( 1624 ) ) آدم خاكى برو تو بر سماء
اى بليس آتشى رو تا ثرى
( ( 1625 ) ) چار طبع و علت اولى نيم
در تصرف دايماً من باقيم
( ( 1626 ) ) كار من بىعلت است و مستقيم
نيست تقديرم به علت اى سقيم
( ( 1627 ) ) عادت خود را بگردانم به وقت
اين غبار از پيش بنشانم به وقت
( ( 1628 ) ) بحر را گويم ك هين پر نار شو
گويم آتش را كه رو گلزار شو
( ( 1629 ) ) كوه را گويم سبك شو همچو پشم
چرخ را گويم فرو رو پيش چشم
( ( 1630 ) ) گويم اى خورشيد مقرون شو به ماه
هر دو را سازم چو دو ابر سياه
( ( 1631 ) ) چشمهء خورشيد را سازيم خشك
چشمهء خون را به فن سازيم مشك
( ( 1632 ) ) آفتاب و مه چو دو گاو سياه
يوغ بر گردن ببنددشان إله
آيه
« اِقْتَرَبَتِ اَلسَّاعَةُ وَاِنْشَقَّ اَلْقَمَرُ » 54 : 1 ( 1 ) ( ساعت [ وقت ] موعود فرا رسيد و ماه از هم شكافت ) « وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَه مَعِيشَةً ضَنْكاً وَنَحْشُرُه يَوْمَ اَلْقِيمَةِ أَعْمى . قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى وَقَدْ كُنْتُ بَصِيراً . » 20 : 124 - 125 ( 2 ) ( كسى كه از به ياد بودن من اعراض كند ، به طور قطع معيشت تنگ و اضطراب آميز نصيب او خواهد گشت . [ اين است نتيجهء دنيوى اعراض ] و اما در روز رستاخيز او را نابينا محشور خواهيم كرد ، در آن روز مىگويد : خدايا من كه بينا بودم چرا مرا
هامش
( 1 ) سوره القمر ، آيه 1 . .
( 2 ) سوره طه ، آيه 124 و 125 . .