عكس تعظيم پيغام سليمان در دل بلقيس از صورت هدهد
( ( 1601 ) ) رحمت صد تو بر آن بلقيس باد
كه خدايش عقل صد مرده بداد
( ( 1602 ) ) هدهدى نامه بياورد و نشان
از سليمان چند حرفى با بيان
( ( 1603 ) ) خواند او آن نكته هاى با شمول
وز حقارت ننگريد اندر رسول
( ( 1604 ) ) چشم هدهد ديد و جان عنقاش ديد
حس چو كفى ديد و دل درياش ديد
( ( 1605 ) ) عقل با حس زين طلسمات دو رنگ
چون محمد با ابو جهلان بجنگ
( ( 1606 ) ) كافران ديدند احمد را بشر
چون نديدند از وى انشق القمر
( ( 1607 ) ) خاك زن در ديدهء حس بين خويش
ديدهء حس دشمن علق است و كيش
( ( 1608 ) ) ديدهء حس را خدا اعماش خواند
بت پرستش گفت و ضد ماش خواند
( ( 1609 ) ) ز انكه او كف ديد و دريا را نديد
ز انكه حالى ديد و فردا را نديد
( ( 1610 ) ) خواجهء فردا و حالى پيش او
او نمىبيند ز گنجى يك تسو
( ( 1611 ) ) ذرهاى ز آن آفتاب آرد پيام
آفتاب آن ذره را گردد غلام
( ( 1612 ) ) قطره اى كز بحر وحدت شد سفير
هفت بحر آن قطره را باشد اسير
( ( 1613 ) ) گر كف خاكى شود چالاك او
پيش خاكش سر نهد افلاك او
( ( 1614 ) ) خاك آدم چون كه شد چالاك حق
پيش خاكش سر نهند املاك حق
( ( 1615 ) ) السماء انشقت آخر از چه بود
از يكى چشمى كه خاكى بر گشود
( ( 1616 ) ) خاك از دردى نشيند زير آب
خاك بين كز عرش بگذشت از شتاب
( ( 1617 ) ) آن لطافت پس بدان كز آب نيست
جز عطاى مبدع وهاب نيست
( ( 1618 ) ) گر كند سفلى هوا و نار را
ور ز گل او بگذراند خار را
( ( 1619 ) ) حاكم است و يفعل الله ما يشاء
كاو ز عين درد انگيزد دوا
( ( 1620 ) ) گر هوا و نار را سفلى كند
تيرگى و دردى و ثفلى كند
( ( 1621 ) ) ور زمين و آب را علوى كند
راه گردون را به پا مطوى كند