به آن حيله گران كه مانند كوزه گران از سفالين ناچيز كاسه و كوزه مىسازند كه يك سنگ كوچك مىتواند آنها را متلاشى بسازد كف مىزد و سخريه مىكرد . شگفتا اين حيله گران مىخواهند مكرهايى بسازند و شاه را در حبابى بدام بيندازند آخر مگر قابل تصور است شخصيتى به آن عظمت كه توانايى بىكران دارد در يك حباب بگنجد اينان مىانديشند و تدبيرها به كار مىبرند كه شاه را غافلگير كنند ، مگر خود شاه نيست كه اين انديشه ها و تدبيرها را به آنها تعليم كرده بىچاره و تيره بخت آن متعلمى كه با آموزگار خود پهلو به پهلو مىزند و مىخواهد از او جلوتر بيفتد .
اينان با كدامين استاد گلاويز شدهاند ؟ استادى كه به جهان بىكران مشرف است ، آشكار و پنهان به طور مساوى براى او مطرح است ، داراى ديده گانى است كه با نور الهى مىنگرد ، اين نور پرده هاى ظلمانى نادانى را مىشكافد .
آنان مىخواهند راز خود را در دلهايى پوشيده بدارند كه مانند گليم كهنه سوراخ سوراخ شده پشت خود را كاملًا نشان مىدهد ، خود همان پرده سوراخ با آن شكافهايش كه هر يك به منزلهء دهانى است ، به آن كس كه مىخواهد راز حيله گرى خود را مخفى بدارد مىخندد .
آن استاد زبر دست به شاگرد خود چنين مىگويد : اى كمتر از سگ با من وفايى ندارى ؟ تو چنين فرض كن كه من آن استادى كه آهن را از هم مىگسلد نيستم و مانند تو شاگرد كور دل هستم ، هر چه باشم بالاخره نيرو بخش جان و روان تو منم ، جريان وجودى تو بدون من امكان پذير نيست .
اگر درست بنگرى خواهى ديد : قلب كارگاه سعادت و بخت تست از روى چه منطقى اين كارگاه را مىشكنى ؟ پس تو در حقيقت مبدا اصلى بخت و اقبال و سعادت خويشتن را نيست و نابود مىسازى ، تو در ذهن خود چنين نقشه مىكشى كه من آتشى پنهانى براى او ( استاد ) شعله ور مىسازم ، ولى اين را نمىدانى كه تماس و اطلاع دلها
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 174
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٧٤