( ( 93 ) ) نقش جان خويش مىجستم بسى
هيچ مىننمود نقشم از كسى
( ( 94 ) ) گفتم آخر آينه از بهر چيست
تا بداند هر كسى كاز جنس كيست
( ( 95 ) ) آينهء آهن براى لونهاست
آينهء سيماى جان سنگين بهاست
( ( 96 ) ) آينهء جان نيست الَّا روى يار
روى آن يارى كه باشد ز آن ديار
( ( 97 ) ) گفتم اى دل آينهء كل را بجو
رو به دريا كار بر نايد ز جو
( ( 98 ) ) زين طلب بنده به كوى تو رسيد
درد مريم را به خرما بن كشيد
( ( 99 ) ) ديدهء تو چون دلم را ديده شد
صد دل ناديده غرق ديده شد
آينهء كلى بر آوردم ز دود
ديدم اندر آينه نقش تو بود
( ( 100 ) ) آينهء كلى تو را ديدم ابد
ديدم اندر چشم تو من نقش خود
( ( 101 ) ) گفتم آخر خويش را من يافتم
در دو چشمش راه روشن يافتم
( ( 102 ) ) گفت وهمم كان خيال توست هان
ذات خود را از خيال خود بدان
( ( 103 ) ) نقش من از چشم تو آواز داد
كه منم تو ، تو منى در اتحاد
( ( 104 ) ) اندرين چشم منير بىزوال
از حقايق راه كى يابد خيال
( ( 105 ) ) در دو چشم غير من تو نقش خود
گر ببينى آن خيالى دان و ردّ
( ( 106 ) ) آن كه سرمهء نيستى در مىكشد
باده از تصوير شيطان مىچشد
( ( 107 ) ) چشم او خانهء خيال است و عدم
نيستها را هست بيند لاجرم
( ( 108 ) ) چشم من چون سرمه ديد از ذو الجلال
خانه هستى است نى خانه خيال
( ( 109 ) ) تا يكى مو باشد از تو پيش چشم
در خيالت گوهرى باشد چو يشم
( ( 110 ) ) يشم را آن گه شناسى از گهر
كز خيال خود كنى كلى عبر
آيه
« وَتَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذاتَ اَلْيَمِينِ وَذاتَ اَلشِّمالِ وَكَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْه بِالْوَصِيدِ لَوِ اِطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً . » 18 : 18 ( 1 )
هامش
( 1 ) سوره الكهف ، آيهء 18 . .