( ( 49 ) ) پنج حسّى هست جز اين پنج حسّ
آن چو زرّ سرخ و اين حسها چو مس
( ( 50 ) ) اندر آن بازار كايشان ماهرند
حسّ مس را چون حس زر كى خرند
( ( 51 ) ) حس ابدان قوت ظلمت مىخورد
حسّ جان از آفتابى مىچرد
( ( 52 ) ) اى ببرده رخت حسها سوى غيب
دست چون موسى برون آور ز جيب
( ( 53 ) ) اى صفاتت آفتاب معرفت
و آفتاب چرخ بنده يك صفت
( ( 54 ) ) گاه خورشيد و گهى دريا شوى
گاه كوه قاف و گه عنقا شوى
( ( 55 ) ) تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش
اى فزون از وهمها وز بيش بيش
( ( 56 ) ) روح با علم است و با عقل است يار
روح را با تازى و تركى چه كار
( ( 57 ) ) از تو اى بىنقش با چندين صور
هم مشبّه هم موحّد خيره سر
( ( 58 ) ) گه مشبّه را موحّد مىكند
گه موحّد را صور ره مىزند
( ( 59 ) ) گه تو را گويد ز مستى بو الحسن
يا صغير السن يا رطب البدن
( ( 60 ) ) گاه نقش خويش ويران مىكند
از پى تنزيه جانان مىكند
( ( 61 ) ) چشم حس را هست مذهب اعتزال
ديدهء عقل است سُنّى در وصال
( ( 62 ) ) سخرهء حسّاند اهل اعتزال
خويش را سُنّى نمايند از ضلال
( ( 63 ) ) هر كه در حس ماند او معتزليست
گر چه گويد سُنّىام از جاهليست
( ( 64 ) ) هر كه بيرون شد ز حسّ او سنّى است
اهل بينش چشم حس خويش بست
هر كه از حس خدا ديد آيتى
در بر حق داشت بهتر طاعتى
( ( 65 ) ) گر بديدى حس حيوان شاه را
پس بديدى گاو و خر الله را
( ( 66 ) ) گر نبودى حسّ ديگر مر تو را
جز حس حيوان ز بيرون هوا
( ( 67 ) ) پس بنى آدم مكرّم كى بدى
كى به حس مشترك محرم شدى
( ( 68 ) ) نامصوّر يا مصوّر گفتنت
باطل آمد بىز صورت رستنت
( ( 69 ) ) نامصور يا مصور پيش اوست
كاو همه مغز است و بيرون شد ز پوست
( ( 70 ) ) گر تو كورى نيست بر اعمى حرج
ور نه رو كالصبر مفتاح الفرج
( ( 71 ) ) پرده هاى ديده را داروى صبر
هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 80
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٨٠