( ( 25 ) ) خلوت از اغيار بايد نى ز يار
پوستين بهر دى آمد نى بهار
( ( 26 ) ) عقل با عقل دگر دو تا شود
نور افزون گشت و ره پيدا شود
( ( 27 ) ) نفس با نفس دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
( ( 28 ) ) يار چشم توست اى مرد شكار
از خس و خاشاك او را پاك دار
( ( 29 ) ) هين بجاروب زبان گردى مكن
چشم را از خس ره آوردى مكن
( ( 30 ) ) چون كه مؤمن آينهء مؤمن بود
روى او ز آلودگى ايمن بود
( ( 31 ) ) يار آيينه است جان را در حزن
بر رخ آيينهاى جان دم مزن
( ( 32 ) ) تا نپوشد روى خود را از دمت
دم فرو بردن ببايد هر دمت
( ( 33 ) ) كم ز خاكى چون كه خاكى يار يافت
از بهارى صد هزار انوار يافت
( ( 34 ) ) آن درختى كاو شود با يار جفت
از هواى خوش ز سر تا پا شكفت
( ( 35 ) ) در خزان چون ديد او يار خلاف
در كشد او رو و سر زير لحاف
( ( 36 ) ) گفت يار بد بلا آشفتن است
چون كه او آمد طريقم خفتن است
( ( 37 ) ) پس بخسبم باشم از اصحاب كهف
به ز دقيانوس باشد خواب كهف
( ( 38 ) ) يقظه شان مصروف دقيانوس بود
خوابشان سرمايهء ناموس بود
( ( 39 ) ) خواب بيداريست چون با دانش است
واى بيدارى كه با نادان نشست
( ( 40 ) ) چون كه زاغان خيمه در گلشن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
( ( 41 ) ) ز انكه بىگلزار بلبل خامُش است
غيبت خورشيد بيدارى كش است
( ( 42 ) ) آفتابا ترك اين گلشن كنى
تا كه تحت الأرض را روشن كنى
( ( 43 ) ) آفتاب معرفت را نقل نيست
مشرق او غير حان و عقل نيست
( ( 44 ) ) خاصه خورشيد كمالى كان سريست
روز و شب كردار او روشنگريست
( ( 45 ) ) مطلع شمس آى اگر اسكندرى
بعد از آن هر جاروى نيكوفرى
( ( 46 ) ) بعد از آن هر جا روى مشرق شود
شرقها بر مشرقت عاشق شود
( ( 47 ) ) حس خفاشت سوى مغرب دوان
حسّ دُر پاشت سوى مشرق روان
( ( 48 ) ) راه حسّ راه خران است اى سوار
اى خزان را تو مزاحم شرم دار
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 79
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٩