تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
( ( 25 ) ) خلوت از اغيار بايد نى ز يار پوستين بهر دى آمد نى بهار ( ( 26 ) ) عقل با عقل دگر دو تا شود نور افزون گشت و ره پيدا شود ( ( 27 ) ) نفس با نفس دگر خندان شود ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود ( ( 28 ) ) يار چشم توست اى مرد شكار از خس و خاشاك او را پاك دار ( ( 29 ) ) هين بجاروب زبان گردى مكن چشم را از خس ره آوردى مكن ( ( 30 ) ) چون كه مؤمن آينهء مؤمن بود روى او ز آلودگى ايمن بود ( ( 31 ) ) يار آيينه است جان را در حزن بر رخ آيينه‌اى جان دم مزن ( ( 32 ) ) تا نپوشد روى خود را از دمت دم فرو بردن ببايد هر دمت ( ( 33 ) ) كم ز خاكى چون كه خاكى يار يافت از بهارى صد هزار انوار يافت ( ( 34 ) ) آن درختى كاو شود با يار جفت از هواى خوش ز سر تا پا شكفت ( ( 35 ) ) در خزان چون ديد او يار خلاف در كشد او رو و سر زير لحاف ( ( 36 ) ) گفت يار بد بلا آشفتن است چون كه او آمد طريقم خفتن است ( ( 37 ) ) پس بخسبم باشم از اصحاب كهف به ز دقيانوس باشد خواب كهف ( ( 38 ) ) يقظه شان مصروف دقيانوس بود خوابشان سرمايهء ناموس بود ( ( 39 ) ) خواب بيداريست چون با دانش است واى بيدارى كه با نادان نشست ( ( 40 ) ) چون كه زاغان خيمه در گلشن زدند بلبلان پنهان شدند و تن زدند ( ( 41 ) ) ز انكه بىگلزار بلبل خامُش است غيبت خورشيد بيدارى كش است ( ( 42 ) ) آفتابا ترك اين گلشن كنى تا كه تحت الأرض را روشن كنى ( ( 43 ) ) آفتاب معرفت را نقل نيست مشرق او غير حان و عقل نيست ( ( 44 ) ) خاصه خورشيد كمالى كان سريست روز و شب كردار او روشنگريست ( ( 45 ) ) مطلع شمس آى اگر اسكندرى بعد از آن هر جاروى نيكوفرى ( ( 46 ) ) بعد از آن هر جا روى مشرق شود شرقها بر مشرقت عاشق شود ( ( 47 ) ) حس خفاشت سوى مغرب دوان حسّ دُر پاشت سوى مشرق روان ( ( 48 ) ) راه حسّ راه خران است اى سوار اى خزان را تو مزاحم شرم دار