146 - « آن كه توليد وحشت مىكرد با انگشت راهنماى اسرار آميزى نشان داده مىشد كه ما همه نيز هر گاه كه چشم به عالم غيب بدوزيم بينيمش . » ( 1 ) 147 - « بايد به تقدير و تصادفات آن كاملًا عادت داشته باشيم تا در مواقعى كه بعضى مشكلات بيرون افتند و با برهنگى مخوفشان در نظرمان جلوه مىكنند ، جرأت چشم گشودن داشته باشيم . نيك يا بد ، پشت سر اين نقطهء استفهام ناهنجار قرار گرفتهاند . صدايى از غيب مىرسد : چه مىخواهى بكنى » ( 2 ) 148 - « اين مرد از ظلمت ساخته شده بود ، از ظلمتى جاندار و مخوف ، چگونه آدمى را جرأت آن است كه در اعماق اين ظلمت جستجو كند ، سؤال از ظلمت عين وحشت است ، از كجا معلوم است كه چه پاسخ خواهد گفت ، ممكن است از اين پاسخ بامداد سعادت نيز به تاريكى گرايد . » ( 3 ) 149 - « از اينها گذشته ، چيزى را كه برخى از مردم در بعض موارد با نهايت خشونت حق ناشناسى فرزندان مىنامند ، هميشه تا آن اندازه كه تصور مىرود در خور ملامت نيست ، اين حق ناشناسى فرزندان نيست ، حق ناشناسى طبيعت است ، طبيعت جاى ديگر هم گفتهايم ( پيش پاى خود را مىنگرد ) طبيعت موجودات جاندار را به آيندگان و روندگان تقسيم مىكند ، روندگان رو به ظلمت دارند ، آيندگان رو به نور . از همين جا انحرافى حاصل مىشود كه از طرف پيران مقدر است و از طرف جوانان غير ارادى . اين انحراف كه در آغاز نامحسوس است ، مانند هر جدايى كه بين پيوستگان اتفاق افتد رفته رفته سريعتر مىشود شاخه هايى بىآن كه از تنه جدا شوند از آن دور مىشوند ، اين خطاى خودشان نيست . جوانى به جايى مىرود كه شادمانى باشد ، سوى جشنها ، سوى انوار درخشان ، سوى عشقها مىرود . پيرى سوى نهايت رهسپار است ، يكديگر را از نظر گم نمىكنند ، اما ديگر يكديگر را در
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 74
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٤
هامش
( 1 ) بىنوايان ، ج 2 ، ص 714 . .
( 2 ) بىنوايان ، ج 2 ، ص 714 و 715 . .
( 3 ) بىنوايان ، ج 2 ، ص 739 . .