اوقات ديگر زمين است كه زير پاى آدمى فرو مىريزد . چه بسيار دفعات اين وجدان كه سوى خوبى كشانده مىشد در فشارش نهاده و درمانده اش كرده بود چه بسيار دفعات حقيقت خلل ناپذير زانويش را بر سينه چسبانيده بود چه بسيار دفعات بر اثر هجوم نور از پاى در افتاده بود ، فرياد زده بود : الامان چه بسيار دفعات اين نور بىآرام كه به دست تواناى اسقف در او و بر او تابيده بود هنگامى كه آرزومند نابينايى بود به شدت خيره اش كرده بود چه بسيار در اين زد و خورد قد راست كرده ، دست به تخته سنگى گرفته ، سفسطه را پشتيبان خود ساخته ، ميان گرد و غبار كشانده شده ، گاه وجدانش را سر نگون كرده و گاه به دست او سر نگون شده بود » ( 1 ) 144 - « چه بسيار دفعات پس از يك تصور ذو وجهين ، پس از استدلال فريبنده و عارى از حقيقتى كه مولود خود پرستى است ، شنيده بود كه وجدانش با منتهاى خشم در گوشش بانگ مىزند : ( بىسر و پا بىنوا ) چه بسيار دفعات ، فكر سركشش زير بار قطعيت وظيفه با تشنج ناليده بود مقاومت با خدا عرق ريختن مشئوم چه بسيار جراحات نهان كه فقط او احساس مىكرد كه خون فشانند چه بسيار خراشهاى تعب انگيز كه وجود شايان ترحمش را فرا گرفته بودند چه بسيار دفعات خون آلود ، مجروح ، درهم شكسته ، روشن ، نوميدى در دل ، صفا در جان ، از خاك برخاسته بود و با آن كه مغلوب بود خود را غالب احساس مىكرد . وجدانش پس از سلب قدرت از او و فشردن او و درهم شكستن او با وضعى مدهش ، درخشان و آرام ، دست تسلط بر سرش مىنهاد و بوى مىگفت : برو و آسوده باش . » ( 2 ) 145 - « راه هاى سر نوشت آدمى همه سر راست نيستند ، به صورت خيابانى مستقيم پيش پاى صاحب خود منبسط نمىشوند ، بن بستهايى دارند و راه هايى كج و معوج و پيچهاى تاريكى و چهار راه هاى اضطراب آورى كه چندين راه از آنها منشعب مىشود . » ( 3 )
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 73
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٣
هامش
( 1 ) بىنوايان ، ج 2 ، ص 713 . .
( 2 ) بىنوايان ، ج 2 ، ص 713 . .
( 3 ) بىنوايان ، ج 2 ، ص 713 . .