ناخنهاى متشنجش روى ريگ چنگ مىزند ، مىخواهد كه خود را به كمك اين خاكستر سست نگاه دارد ، به آرنجهايش تكيه مىكند تا خود را از اين غلاف نرم بيرون كشاند بىطاقت و سرسام زده مىنالد ، ماسه بالا مىآيد ، ماسه به شانه ها مىرسد ، ماسه به گردن مىرسد ، اكنون ديگر فقط صورت پيدا است دهان فرياد مىزند ، ماسه آن را پر مىكند سكوت - چشمها هنوز نگاه مىكنند ، ماسه مىپوشاندشان - ظلمت ، چيزى نمىگذرد كه پيشانى هم فرومىرود ، اندكى مو روى ماسه ها مىلرزد ، دستى بيرون مىآيد سطح ريگستان را سوراخ مىكند ، تكان مىدهد و تكان مىخورد و ناپديد مىشود . » ( 1 ) 142 - « يعنى چه ( 2 ) از اين قرار هر چه بوده خراب بوده است هر چه بوده مطلقاً باطل بوده است پس به چه اعتماد بايد كرد ؟ آن چه محقق بود نابود مىشد . يعنى چه ؟ پس ممكن است كه وجود نقصى در زره پولادين اجتماع به وسيلهء يك بىنواى جوانمرد يافته شود ؟ يعنى چه يك خدمتگزار شريف قانون ممكن است ناگهان خود را بين دو جنايت مشاهده كند : جنايت آزاد گذاردن يك مرد و جنايت باز داشتن او ؟ پس دستورهايى كه دولت به يك مأمورش مىدهد قطعى نيست پس ممكن است كه در طريق وظيفه هم راه هاى بن بستى پيدا شود ؟ يعنى چه ؟ پس اين حقيقت دارد ؟ پس راست است كه يك دزد قديم در حالى كه پشتش زير بار محكوميتهاى بسيار خم شده است مىتواند قدر راست كند و سرانجام ذى حق شود ؟ آيا اين باور كردنى است ؟ پس مواردى هم ممكن است يافته شود كه قانون به حكم اجبار در قبال يك جنايت كه دگرگون شده است به قهقرا رود و با زبانى الكن بخشايش بطلبد ؟ » ( 3 ) 143 - « جدال بىنظير - بعض اوقات پاى آدمى است كه مىلغزد ، بعض
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 72
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٢
هامش
( 1 ) بىنوايان ، ج 2 ، ص 625 . .
( 2 ) ژاور آن مأمور پليس بسيار خشن كه جز انجام مأموريت چيزى در قاموس او وجود نداشت با عظمت روحى ژان والژان روبه رو شده ، در بارهء اين مجرم قديمى كه اينك با عظمتترين روح انسانى را در درون خود دارد چه كند ؟ .
( 3 ) بىنوايان ، ج 2 ، ص 656 و 657 . .