شگفت آور ، داستان مختصرى است كه جامى پس از اين جملات نقل مىكند و مىگويد : « و آن چه وى را افتاد به دعاى استاد وى بود عمرو بن عثمان كه جزوهكى تصنيف كرده بود در توحيد و علم صوفيان ، وى آنها را پنهان بر گرفت و آشكار كرد و با خلق نمود ، سخن باريك بود در نيافتند بر وى منكر شدند و مهجور ساختند . وى بر حلاج نفرين كرد و گفت : الهى كسى بر او گمار كه دست و پاى او را ببرد و چشم بر كند و بر دار كند و همه واقع شد به دعاى استاد وى . » ( 1 ) عقل و خرد و وجدان هشيار آدمى چگونه مىتواند اين مطلب را بپذيرد كه خدايا جزئى از خدا به نفرين استادش مرد ، يا از اين طبيعت به ما وراى طبيعت نقل مكان كرد ؟ و اين همان انتقاد شديد است كه جلال الدين در بارهء مسيحىها در ابيات آينده خواهد گفت كه اين گروه با اعتقاد به دار كشيده شدن عيسى عليه السلام ( مردن او ) چگونه به او نيايش مىكنند و از او امان مىخواهند ؟ نيز در مباحث گذشته اين بيت را از جلال الدين مطالعه كردهايم كه مىگويد :
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 701
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٠١
« آن منم خم خود انا الحق گفتن است
رنگ آتش دارد الا آهن است »
در دفتر پنجم نيز خواهد گفت :
« گر چه بشكستند جامت قوم مست
آن كه مست تو بود عذريش هست
مستى ايشان به اقبال و به مال
نه ز بادهء توست اى نيكو خصال
اى شهنشه مست تخصيص تواند
عفو كن از مست خود اى عفومند
لذت تخصيص تو وقت خطاب
آن كند كه نايد از صد خم شراب « ( 2 )
هامش
( 1 ) نفحات الأنس ، جامى ، ص 151 . .
( 2 ) مثنوى ، دفتر پنجم ، ص 349 ، چاپ رمضانى . .