تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 704

مساهمون:

ص٧٠٤
هيچ تا كنون ديده‌ايد كه حيوان درنده به اسلحهء ضد وجدان مسلح شود ؟ هرگز نديده‌ايد و نخواهيد ديد ، زيرا ساختمان وجودى حيوان آن چنان كه در درون ما انسانها ديده مىشود نيرويى بنام وجدان يا ريشهء وجدان ندارد ، پس اگر پلنگ با پنجه هاى تيز خود مغز يك انسان را متلاشى بسازد ، كار طبيعى خود را انجام داده است ، سلاح پلنگ مزبور طبيعت او است ، ولى انسان درنده از جنبهء مثبت طبيعى خود دست بر مىدارد و سلاحى در درونش به نام ضد وجدان تيز مىكند ، آن گاه با اين سلاح در صدد نابودى بشريت بر مىآيد .

تفسير ابيات

شور و هيجان ما فوق عقل درون ذو النون مصرى را متلاطم ساخت ، تا آن جا كه گويى وجود او نمكى بر جگرهاى مردم عامى بود . [ فراموش مكن كه شور و هيجانها يكى نيست . آشوب و شورش روانى يك مرد احمق با يك انسان شهوت پرست و جاه دوست غير از شور و هيجان روحى يك مرد الهى است كه طوفان توجه و گرايش به خدا در اقيانوس درون او به وجود مىآورد . ] مردم عامى طاقت درك جنون او را نداشتند ، لذا جنون او آتشى شعله ور ساخته بود كه ريشهاى آنان را نيست و نابود مىساخت ، به همين جهت زنجير به دست و پايش بسته بزندانش انداختند . [ ممكن است بگوييد : مىتوانست افسار و لجام اسب سركش درون خود را محكم بگيرد و نگذارد آن اسب سركش چنان جست و خيز كند كه مردم را به وحشت بيندازد ، اما اين يك توهم است كه ناشى از نادانى به واقعيت مردان الهى است ] اگر چه اين جولان راه را براى مردم سطحى تنگ مىكند ، ولى مرد الهى نمىتواند لجام اين موجود سركش را در اختيار خود بگيرد . آينه غماز نبود چون بود ؟ اين مردان الهى از عاميان همواره بيم جان داشته‌اند ، چرا ؟ ، زيرا مردم