تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
زندگانى دنيوى مىبينيم كه با رسيدن به رشد شخصيت مىتوانيم تمام افراد انسانى را اجزايى از خود بدانيم ، بلكه گاهى شخصيت انسانى آن چنان عظمت به خود مىگيرد كه همهء انسان و جهان را در خود در مىيابد . تبصرهء 2 - اين كه گفتيم : در پايان اين هستى طبيعى نفوس انسانى رو به اتحاد يا پيوستگى مىروند ، مقصود آن افراد انسانى هستند كه توانسته‌اند به جهت كوشش در راه رشد شخصيت با تثبيت انسانيت براى خود از دنيا بروند ، لذا تبه كاران و آنان كه در اين دنيا ايمان و ايده آلى نداشته‌اند ، انسانيتى با خود نمىبرند تا در صحنهء ابديت با انسانهاى ديگر متحد يا پيوسته شوند . مىتوان با در نظر داشتن اين كه خدا مىفرمايد : « و ما خلقت الجن و الإنس الا ليعبدون » . كه در تفسير به معناى معرفت و عبادت ياد شده است ، اين اصل قابل قبول مىباشد كه چون پيامبر از لحاظ معرفت از تمام نفوس بالاتر بوده است ، لذا مىتواند به عنوان هدف خلقت معرفى شود .
( ( 976 ) ) جمله عالم خود عرض بودند تا اندرين معنى بيامد هل اتى ( ( 977 ) ) آن عرضها از چه زايد از صور وين صورها از چه زايد از فكر ( ( 978 ) ) اين جهان يك فكرت است از عقل كل عقل چون شاه است و صورتها رسل

بار ديگر زير بناى فلسفهء هگل و تعاقب اعراض و جواهر

جلال الدين در چند مورد از مثنوى مطلبى را مىگويد كه كاملًا با زير بناى فلسفهء هگل قابل تطبيق است . در دفتر اول در داستان خرگوش و شير به طور اجمال گفته است :