تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥

را كه عقل به عنوان حكمت معرفى مىكند ، با يك نظر ديگر همان عقل نقيض آن را هم مىگويد . اصل تكليف به خدا واجب نبوده است ، زيرا - با انجام دادن بندگان تكليف را نه نفعى بر او عايد مىشود و نه ضررى از او دفع مىگردد ، او به همه چيز توانا است ، خواه بندگانش را پاداش بدهد ، خواه به كيفر مبتلا بسازد و يا براى آنها تفضل و احسان فرمايد . همهء پاداشها و تفضلها و نعمتها و لطفها از خداوند به طريق فضل و احسان است ، كيفر و عذاب از عدالت او است . » لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون » . بر انگيختن پيامبران براى او جايز بوده نه واجب است و نه محال ، اما پس از آن كه پيامبران را بر انگيختن تأييد كردن آنها از عوامل نابود كننده از واجبات است . » ( 1 ) مىتوان گفت : جامعترين عبارات كه نظريات اشاعره را در باره قواعد سه گانه ( عدل ، لطف ، اصلح ) به ضميمهء قاعدهء صلاح بيان مىكند ، جملات فوق است كه شهرستانى نقل مىكند . ملاحظه مىشود كه دو مطلب اساسى كه بيان كرديم اشاعره را وادار كرده است كه در بارهء قواعد مزبوره راه جداگانه‌اى پيش بگيرند : يكى از آن دو مطلب اين است كه به هيچ وجه بندگان مخلوق خداوند نمىتوانند براى او وظيفه‌اى تعيين كنند . البته اين مطلب از يك نظر بسيار عالى است ، زيرا - « ما للتراب و رب الارباب » و به قول نظامى گنجوى :

گر تن حبشى سرشتهء توست ور خط ختنى نوشتهء توست گر هر چه نوشته‌اى بشويى شويم دهن از زياده گويى
اما هنگامى كه او دست به آفرينش مىزند و تقاضاهايى ايجاد مىكند و مىگويد من در آفرينش و تنظيم جهان عدالت مىورزم و ما آدميان در حقيقت نداى او را منعكس مىكنيم ، ما وظيفه به خدا تعيين نمىكنيم ، بلكه از واقعيتى كه خود او ايجاد كرده است
هامش
( 1 ) الملل و النحل - ابو الفتح محمد بن عبد الكريم شهرستانى ج 1 ، ص 134 ، در هامش الفصل تأليف ابن حزم ص 134 . .