را كه عقل به عنوان حكمت معرفى مىكند ، با يك نظر ديگر همان عقل نقيض آن را هم مىگويد . اصل تكليف به خدا واجب نبوده است ، زيرا - با انجام دادن بندگان تكليف را نه نفعى بر او عايد مىشود و نه ضررى از او دفع مىگردد ، او به همه چيز توانا است ، خواه بندگانش را پاداش بدهد ، خواه به كيفر مبتلا بسازد و يا براى آنها تفضل و احسان فرمايد . همهء پاداشها و تفضلها و نعمتها و لطفها از خداوند به طريق فضل و احسان است ، كيفر و عذاب از عدالت او است . » لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون » . بر انگيختن پيامبران براى او جايز بوده نه واجب است و نه محال ، اما پس از آن كه پيامبران را بر انگيختن تأييد كردن آنها از عوامل نابود كننده از واجبات است . » ( 1 ) مىتوان گفت : جامعترين عبارات كه نظريات اشاعره را در باره قواعد سه گانه ( عدل ، لطف ، اصلح ) به ضميمهء قاعدهء صلاح بيان مىكند ، جملات فوق است كه شهرستانى نقل مىكند . ملاحظه مىشود كه دو مطلب اساسى كه بيان كرديم اشاعره را وادار كرده است كه در بارهء قواعد مزبوره راه جداگانهاى پيش بگيرند : يكى از آن دو مطلب اين است كه به هيچ وجه بندگان مخلوق خداوند نمىتوانند براى او وظيفهاى تعيين كنند . البته اين مطلب از يك نظر بسيار عالى است ، زيرا - « ما للتراب و رب الارباب » و به قول نظامى گنجوى :
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 475
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٧٥
گر تن حبشى سرشتهء توست
ور خط ختنى نوشتهء توست
گر هر چه نوشتهاى بشويى
شويم دهن از زياده گويى
اما هنگامى كه او دست به آفرينش مىزند و تقاضاهايى ايجاد مىكند و مىگويد من در آفرينش و تنظيم جهان عدالت مىورزم و ما آدميان در حقيقت نداى او را منعكس مىكنيم ، ما وظيفه به خدا تعيين نمىكنيم ، بلكه از واقعيتى كه خود او ايجاد كرده است
هامش
( 1 ) الملل و النحل - ابو الفتح محمد بن عبد الكريم شهرستانى ج 1 ، ص 134 ، در هامش الفصل تأليف ابن حزم ص 134 . .