تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
( ( 882 ) ) غافلند اين خلق و از خود بىخبر لاجرم گويند عيب همديگر ( ( 883 ) ) من نبينم روى خود را اى شمن من ببينم روى تو تو روى من ( ( 884 ) ) آن كسى كه او ببيند روى خويش نور او از نور خلقان است بيش ( ( 885 ) ) گر بميرد نور او باقى بود ز انكه ديدش ديد خلَّاقى بود ( ( 886 ) ) نور حسى نبود آن نورى كه او روى خود محسوس بيند پيش رو ( ( 887 ) ) گفت اكنون عيبهاى او بگو آن چنان كه گفت او از عيب تو ( ( 888 ) ) تا بدانم كه تو غم خوار منى كدخداى ملكت و كار منى ( ( 889 ) ) گفت اى شه من بگويم عيبهاش گر چه هست او مر مرا خوش خواجه تاش ( ( 890 ) ) عيب او مهر و وفا و مردمى عيب او صدق و ذكا و هم دمى ( ( 891 ) ) كمترين عيبش جوانمردى و داد آن جوانمردى بود كان را نديد ( ( 893 ) ) ور بديدى كى به جان بخلش بدى بهر يك جان كى چنين غمگين شدى ( ( 894 ) ) بر لب جو بخل آب آن را بود كاو ز جوى آب نابينا بود ( ( 895 ) ) گفت پيغمبر كه هر كس از يقين داند او پاداش خود در يوم دين ( ( 896 ) ) كه يكى را ده عوض مىآيدش هر زمان جودى دگرگون زايدش ( ( 897 ) ) جود جمله از عوضها ديدن است پس عوض ديدن ضد ترسيدن است ( ( 898 ) ) بخل ناديدن بود اعواض را شاد دارد ديد دُر خوّاض را ( ( 899 ) ) پس به عالم هيچ كس نبود بخيل ز انكه كس چيزى نبازد بىبديل ( ( 900 ) ) پس سخا از چشم آيد نى ز دست ديد دارد كار ، جز بينا نرست ( ( 901 ) ) عيب ديگر آن كه خود بين نيست او هست او در هستى خود عيب جو ( ( 902 ) ) عيب جوى و عيب گوى خود بُدست با همه نيكو و با خود بد بُدست ( ( 903 ) ) گفت شه جلدى مكن در مدح يار مدح خود در ضمن مدح او ميار ( ( 904 ) ) ز انكه من در امتحان آرم و را شرمسارى آيدت از ما ورا