( ( 882 ) ) غافلند اين خلق و از خود بىخبر
لاجرم گويند عيب همديگر
( ( 883 ) ) من نبينم روى خود را اى شمن
من ببينم روى تو تو روى من
( ( 884 ) ) آن كسى كه او ببيند روى خويش
نور او از نور خلقان است بيش
( ( 885 ) ) گر بميرد نور او باقى بود
ز انكه ديدش ديد خلَّاقى بود
( ( 886 ) ) نور حسى نبود آن نورى كه او
روى خود محسوس بيند پيش رو
( ( 887 ) ) گفت اكنون عيبهاى او بگو
آن چنان كه گفت او از عيب تو
( ( 888 ) ) تا بدانم كه تو غم خوار منى
كدخداى ملكت و كار منى
( ( 889 ) ) گفت اى شه من بگويم عيبهاش
گر چه هست او مر مرا خوش خواجه تاش
( ( 890 ) ) عيب او مهر و وفا و مردمى
عيب او صدق و ذكا و هم دمى
( ( 891 ) ) كمترين عيبش جوانمردى و داد
آن جوانمردى بود كان را نديد
( ( 893 ) ) ور بديدى كى به جان بخلش بدى
بهر يك جان كى چنين غمگين شدى
( ( 894 ) ) بر لب جو بخل آب آن را بود
كاو ز جوى آب نابينا بود
( ( 895 ) ) گفت پيغمبر كه هر كس از يقين
داند او پاداش خود در يوم دين
( ( 896 ) ) كه يكى را ده عوض مىآيدش
هر زمان جودى دگرگون زايدش
( ( 897 ) ) جود جمله از عوضها ديدن است
پس عوض ديدن ضد ترسيدن است
( ( 898 ) ) بخل ناديدن بود اعواض را
شاد دارد ديد دُر خوّاض را
( ( 899 ) ) پس به عالم هيچ كس نبود بخيل
ز انكه كس چيزى نبازد بىبديل
( ( 900 ) ) پس سخا از چشم آيد نى ز دست
ديد دارد كار ، جز بينا نرست
( ( 901 ) ) عيب ديگر آن كه خود بين نيست او
هست او در هستى خود عيب جو
( ( 902 ) ) عيب جوى و عيب گوى خود بُدست
با همه نيكو و با خود بد بُدست
( ( 903 ) ) گفت شه جلدى مكن در مدح يار
مدح خود در ضمن مدح او ميار
( ( 904 ) ) ز انكه من در امتحان آرم و را
شرمسارى آيدت از ما ورا
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 452
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٥٢