به راه كردن يكى از آن دو غلام را و از ديگرى پرسيدن و باز گفتن او آن چه در وى است
( ( 864 ) ) آن غلامك را چو ديد اهل ذكا
آن دگر را كرد اشارت كه بيا
( ( 865 ) ) كاف رحمت گفتمش تصغير نيست
جد چو گويد طفلكم تحقير نيست
( ( 866 ) ) چون بيامد آن دوم در پيش شاه
بود او گنده دهان دندان سياه
( ( 867 ) ) گر چه شه شد ناخوش از ديدار او
جست و جويى كرد هم از اسرار او
( ( 868 ) ) گفت با اين شكل و اين گنده دهان
دور بنشين ليك ز ان سوتر مران
( ( 869 ) ) كه تو ز اهل نامه و رقعه بدى
نى جليس و يار و هم بقعه بدى
( ( 870 ) ) تا علاج آن دهان تو كنيم
تو مريض و ما طبيب پر فنيم
( ( 871 ) ) بهر كيكى نو گليمى سوختن
نيست لايق از تو ديده دوختن
( ( 872 ) ) با همه بنشين دو سه دستان بگو
تا ببينم صورت عقلت نكو
( ( 873 ) ) آن ذكى را پس فرستاد او به كار
سوى حمامى كه رو خود را بخار
( ( 874 ) ) وين دگر را گفت تو چه زيركى
صد غلامى در حقيقت نى يكى
باز قابلتر بدى ز ان يار خود
نزد ما آ كه تو به ز ان يار بد
( ( 875 ) ) آن نهاى كه خواجه تاش تو نمود
از تو ما را سرد مىكرد آن حسود
( ( 876 ) ) گفت او دزد و كژ است و كژنشين
حيز و نامرد و چنان است و چنين
( ( 877 ) ) گفت پيوسته بُد است او راستگو
راست گويى من نديدستم چو او
راستى و نيك خويى با حيا
حلم و ديندارى و احسان و سخا
( ( 878 ) ) راستگويى در نهادش خلقت است
هر چه گويد من نگويم تهمت است
( ( 879 ) ) كژ نگويم آن نكو انديش را
متهم دارم وجود خويش را
( ( 880 ) ) باشد او در من ببيند عيبها
من نبينم در وجود خود شها
( ( 881 ) ) هر كسى گر عيب خود ديدى ز پيش
كى بدى فارغ از اصلاح خويش