در موقع محاكمه شان ماتيو آن بىگناه بىنوا ، ژان والژان متحيرانه ايستاده و به گفته هاى داديار گوش مىداد : 62 - « هنگامى كه داديار سخن مىگفت ، متهم با دهان گشاده و با حيرتى كه كما بيش به تحسين نيز آميخته بود بيانات او را گوش مىداد ، مسلماً از آن جهت متغير بود كه چگونه يك مرد مىتواند اين طور سخن گويد ، گاهگاه در پر حرارتترين لحظات بيان ادعا ، در لحظاتى كه فصاحت قادر به خويشتن دارى نيست و با مد و طغيان از وصفهاى رسوا لبريز مىشود و متهم را مانند طوفانى فرا مىگيرد ، وى به آهستگى سرش را براست و چپ حركت مىداد و اين حاكى از يك نوع اعتراض بىصدا و حزن آور بود كه از آغاز محاكمه بدان اكتفا كرده بود . » ( 1 ) هنگامى كه پس از معرفى كردن ژان والژان خود را در دادگاه و نجات دادن آن مرد بىگناه كه دوباره به مونتروى سورمر بر گشته و به وضع فانتين آن زن بىنوا رسيدگى مىكرد ، ژاور كار آگاه بسيار عجيب ، كه هوگو شگفت انگيزترين تابلو را در بارهء او كشيده است ، به سراغ ژان والژان آمده مىخواهد او را دستگير كند : 63 - « ژاور در آن لحظه در آسمان بود ، بىآن كه آشكارا متوجه شده باشد ، اما با داشتن ادراك مبهمى از ضرورت وجود خود و از كاميابى خود ، شخص خويشتن را مظهر ( عدالت و نور و حقيقت در عين اجراى وظايف آسمانى شان براى محو بدى ) به شمار مىآورد ، پشت سرش و پيرامونش در عمقى بىپايان ، قدرت و حقانيت ، حكم قطعى ، معرفت قانونى ، تعقيب جرائم عمومى و همهء ستارگان را داشت . نظام اجتماعى را حمايت مىكرد ، از قانون صاعقه بيرون مىآورد ، انتقام جامعهء بشرى را مىگرفت . ( 2 ) [ از كسى كه او بايستى انتقام از جامعهء بشريت بگيرد . ]
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 41
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤١
هامش
( 1 ) بىنوايان ، ج 1 ، ص 447 . .
( 2 ) از چه كسى ؟ از كسى كه اگر تغييراتى در روحش ايجاد نمىگشت سر دستهء انتقام گيرندگان از جوامع بشرى بود . .