مردم به اسم مسيومادلن حضور خواهد داشت ديگر جاى ترس ندارد ، اما به اين شرط كه آدميان را از افكندن اين سنگ عظيم رسوايى كه مانند سنگ قبر يك دفعه مىافتد و هرگز بلند نمىشود بر سر اين شان ماتيو باز ندارد . اينها همه چنان شديد و غريب بود كه او ناگهان در وجود خود آن نوع تكان وصف ناپذيرى را راه داد كه هيچ فرد بشرى بيش از دو يا سه دفعه در مدت حياتش به آن مبتلا نمىشود و آن يك نوع تشنج وجدان است كه همهء شبهات قلب را به جنبش مىآورد ، خود از استهزاء ، از مسرت و از يأس تركيب يافته است و مىتوان يك قهقهء خندهء درونيش ناميد . » ( 1 ) پس از اين جملات ژان والژان باز خود را تبرئه مىكند كه نوعى خود فريبى با استمداد از منطق پوشالى ناميده مىشود ، سپس هوگو به اين نحو ادامه مىدهد : 55 - « اين گونه در اعماق وجدانش حرف مىزد ، خم شده بر سر چيزى كه مىتوان لجهء خويشتنش ناميد . از صندليش بلند شد ، در اطاق راه افتاد و با خود گفت : بس است ديگر در اين خصوص فكر نكنيم . اين تصميمى است كه گرفته شده است اما هيچ مسرت احساس نكرد . به عكس ، از باز گشتن يك فكر به مغز به آن اندازه مىتوان جلوگيرى كرد كه از باز گشتن آب دريا به ساحل بتوان جلو گرفت . براى ملاح اين « جزر و مد » ناميده مىشود ، براى گناهكار ندامت نام دارد . خدا جان را مانند اقيانوس مىشوراند . » ( 2 ) 56 - در پايان لحظاتى معدود ، جهدى كرد مكالمهء تيرهاى را كه هم گوينده و هم شنونده اش خود او بود باز گرفت ، با گفتن آن چه مىخواست به سكوت بگذراند و گوش فرا دادن به آن چه مىخواست بشنود ، تسليم شده در پيشگاه آن قدرت اسرار آميز كه به وى مىگفت : فكر كن ، همچنان كه در هزار سال قبل به يك محكوم ديگر مىگفت :
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 38
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٨
هامش
( 1 ) بىنوايان ، ج 1 ، ص 405 . .
( 2 ) بىنوايان ، ج 1 ، ص 406 . .