آن گل در تحول و حركت مىباشد ، در عين حال خود حواس هم مطابق قانون حركت دو لحظه در يك حال نمىتواند ثابت بماند پس نمود مجموع گل را كه ما مستقلًا در ذهن خود درك مىكنيم از كجا ناشى مىشود ؟ در اين مورد موضوع حس مشترك را بميان مىكشند ، ولى اگر فرض كنيم خود آن حس مشترك هم مانند ساير حواس ما در حالت تحول و حركت مىباشد ، اين مفاهيم ثابته كه در ذهن خود تصور نموده و در قوانين و قضاياى علمى به كار مىبريم از كجا به دست مىآيند ؟ روى اين مشكلات است كه بايستى بگوييم : پرتو عقل كلى است كه فعاليتهاى جزئى و گسيختهء حواس و ذهن را به يكديگر متصل ساخته و آنها را داراى مفهوم مىسازد . و به عبارت ديگر براى تنظيم اين متغيرات و واحدهاى در حال تحول كه جنبهء ثبوت در درون ما نشان مىدهند مجبوريم يك عامل اساسى كه ما فوق تغييرات است فرض نماييم .
در فلسفهء هگل و در موارد زيادى از ابيات جلال الدين اين عامل » عقل كل « و در فلسفهء افلاطون مثل مىباشد .
( ( 717 ) ) خود همو آب و همو ساقى و مست
هر سه يك شد چون طلسم تو شكست
چگونه دل انسانى با داشتن قيافه هاى متضاد وحدت خود را حفظ مىكند ؟
اين مسئله يكى از شگفتىهاى فوق العادهء دل انسانى است كه با داشتن ده ها قيافهء متضاد داراى وحدتى است كه گويى يك قيافه بيشتر ندارد .
اگر بخواهيم اين مسئله را بالاتر از حدود شعرى و ذوقى مطالعه كنيم ، مىتوانيم با مختصر توجهى به درون خويش و بر نهادن وجدان در مقابل خود قضيهء فوق را با تمام يقين بپذيريم :