( ( 710 ) ) اى كه تو هم عاشقى بر عقل خويش
خويش بر صورت پرستان ديده بيش
( ( 711 ) ) پرتو عقل است آن بر حسّ تو
عاريت مىدان ذهب بر مسّ تو
تو هم اى انسانى كه به عقل خويش مىنازى ، بايد بدانى كه عقل كلى است كه مىتواند فعاليت حس را بهره ور بسازد نه عقل جزئى ، زيرا عقل جزئى يك طلاى عاريتى است كه روى مس وجود تو را پوشانيده است
اين دو بيت را هم تفسيرهاى گوناگون كردهاند ، ولى به نظر مىرسد كه تفسير ذيل خالى از اشكال بوده باشد .
حال كسانى كه به عقل جزئى عشق مىورزند ، مانند حال همان افراد است كه به صورتهاى ناپايدار عشق مىورزند ، اينان بايد بدانند كه عقل جزئى نظرى توانايى تقدم بر حس پرستان را ندارد ، بلكه اين عقل كلى است كه نتايج فعاليتهاى حسى ما را بهره ور مىسازد نه عقل جزئى كه معشوق ما قرار مىگيرد .
اين مطلب كه چگونه فعاليتهاى حسى ما را عقل كلى بهره ور مىسازد احتياج به توضيحى دارد كه به طور اختصار ذيلًا متذكر مىشويم :
1 - حواس طبيعى ما تنها به نمودهاى جزئى و مشخص ارتباط پيدا مىكند .
2 - نمودهاى جزئى و مشخص همواره در حركت و تبديل و تحول هستند .
3 - اساس خود حواس ما از نظر طبيعت مخصوص كه دارند با تمام خصوصيات و اعصاب و ساير اجزايشان در حركت و تحول مىباشند .
با اين سه مقدمه چگونه مىتوان گفت كه مفاهيمى را كه در ذهن خود در مىيابيم ناشى از همين نمودهاى متحول و بوسيلهء حواس در حال تغيير و تبديل مىباشد ؟ و به عبارت روشنتر هنگامى كه ما گلى را مورد نظاره و تماشا قرار مىدهيم در هر لحظه اجزاء برگهاى