التزام كردن خادم تيمار بهيمه را و تخلف نمودن
( ( 202 ) ) بشنو اكنون صورت افسانه را
ليك هين از كه جدا كن دانه را
( ( 203 ) ) حلقهء آن صوفيان مستفيد
چون كه در وجد و طرب آخر رسيد
( ( 204 ) ) خان بياوردند بهر ميهمان
از بهيمه ياد آورد آن زمان
( ( 205 ) ) گفت خادم را كه در آخور برو
راست كن بهر بهيمه كاه و جو
( ( 206 ) ) گفت لا حول اين چه افزون گفتن است
از قديم اين كارها كار من است
( ( 207 ) ) گفت تر كن آن جُوَش را از نخست
كآن خرك پير است و دندانهاش سست
( ( 208 ) ) گفت لا حول اين چه مىگويى مها
از من آموزند اين ترتيبها
( ( 209 ) ) گفت پالانش فرو نه پيش پيش
داروى منبل ( 1 ) بنه بر پشت ريش
( ( 210 ) ) گفت لا حول آخر اين حكمت گذار
جنس تو مهمانم آمد صد هزار
( ( 211 ) ) جمله راضى رفتهاند از پيش ما
هست مهمان جان ما و خويش ما
( ( 212 ) ) گفت آبش ده و ليكن شير گرم
گفت لا حول از توام بگرفت شرم
( ( 213 ) ) گفت اندر جو تو كمتر كاه كن
گفت لا حول اين سخن كوتاه كن
( ( 214 ) ) گفت جايش را بروب از سنگ و پشك
ور بود تر ريز بر وى خاك خشك
( ( 215 ) ) گفت لا حول اى پدر لا حول كن
با رسول اهل كمتر گو سخن
( ( 216 ) ) گفت بستان شانه پشت خر بخار
گفت لا حول اى پدر شرمى بدار
گفت دم افسار را كوته ببند
تا ز غلتيدن نيفتد او ببند
گفت لا حول اى پدر چندين منال
بهر خر چندين مرو اندر جوال
گفت بر پشتش فكن جل زود تر
ز انكه شب سرماست اى كان هنر
گفت لا حول اى پدر چندين مگو
استخوان در شير نبود تو مجو
هامش
( 1 ) 1 - منبل : به فتح اول و ثالث مرهمى است گياهى كه براى التيام زخم تازه به كار رود . .