تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩

التزام كردن خادم تيمار بهيمه را و تخلف نمودن

( ( 202 ) ) بشنو اكنون صورت افسانه را ليك هين از كه جدا كن دانه را ( ( 203 ) ) حلقهء آن صوفيان مستفيد چون كه در وجد و طرب آخر رسيد ( ( 204 ) ) خان بياوردند بهر ميهمان از بهيمه ياد آورد آن زمان ( ( 205 ) ) گفت خادم را كه در آخور برو راست كن بهر بهيمه كاه و جو ( ( 206 ) ) گفت لا حول اين چه افزون گفتن است از قديم اين كارها كار من است ( ( 207 ) ) گفت تر كن آن جُوَش را از نخست كآن خرك پير است و دندانهاش سست ( ( 208 ) ) گفت لا حول اين چه مىگويى مها از من آموزند اين ترتيبها ( ( 209 ) ) گفت پالانش فرو نه پيش پيش داروى منبل ( 1 ) بنه بر پشت ريش ( ( 210 ) ) گفت لا حول آخر اين حكمت گذار جنس تو مهمانم آمد صد هزار ( ( 211 ) ) جمله راضى رفته‌اند از پيش ما هست مهمان جان ما و خويش ما ( ( 212 ) ) گفت آبش ده و ليكن شير گرم گفت لا حول از توام بگرفت شرم ( ( 213 ) ) گفت اندر جو تو كمتر كاه كن گفت لا حول اين سخن كوتاه كن ( ( 214 ) ) گفت جايش را بروب از سنگ و پشك ور بود تر ريز بر وى خاك خشك ( ( 215 ) ) گفت لا حول اى پدر لا حول كن با رسول اهل كمتر گو سخن ( ( 216 ) ) گفت بستان شانه پشت خر بخار گفت لا حول اى پدر شرمى بدار گفت دم افسار را كوته ببند تا ز غلتيدن نيفتد او ببند گفت لا حول اى پدر چندين منال بهر خر چندين مرو اندر جوال گفت بر پشتش فكن جل زود تر ز انكه شب سرماست اى كان هنر گفت لا حول اى پدر چندين مگو استخوان در شير نبود تو مجو
هامش
( 1 ) 1 - منبل : به فتح اول و ثالث مرهمى است گياهى كه براى التيام زخم تازه به كار رود . .