من ز تو اُستاترم در فن خود
ميهمان آيد مرا از نيك و بد
لايق هر ميهمان خدمت كنم
من ز خدمت چون گل و چون سوسنم
( ( 217 ) ) خادم اين گفت و ميان بر بست چست
گفت رفتم كاه و جو آرم نخست
( ( 218 ) ) رفت و از آخور نكرد او هيچ ياد
خواب خرگوشى بدان صوفى فتاد
( ( 219 ) ) رفت خادم جانب اوباش چند
كرد بر اندرز صوفى ريشخند
( ( 220 ) ) صوفى از ره مانده بود و شد دراز
خوابها مىديد با چشم فراز
( ( 221 ) ) كآن خرش در چنگ گرگى مانده بود
پاره ها از پشت و رانش مىربود
( ( 222 ) ) گفت لا حول اين چه ماليخولياست
اى عجب آن خادم مشفق كجاست
( ( 223 ) ) باز مىديد آن خرش در راهرو
گه به چاهى مىفتاد و گه بگو
( ( 224 ) ) گونه گون مىديد ناخوش واقعه
فاتحه مىخواند با القارعه
( ( 225 ) ) گفت چاره چيست ياران جسته اند
رفتهاند و جمله درها بسته اند
( ( 226 ) ) باز مىگفت اى عجب كان خادمك
نى كه با ما گشت هم نان و نمك
( ( 227 ) ) من نكردم با وى الا لطف و لين
او چرا با من كند بر عكس كين
( ( 228 ) ) هر عداوت را سبب بايد سند
ور نه جنسيّت وفا تلقين كند
( ( 229 ) ) باز مىگفت آدم با لطف وجود
كى بر آن ابليس جورى كرده بود ؟
( ( 230 ) ) آدمى مر مار و كژدم را چه كرد
كه همىخواهند او را مرگ و درد ؟
( ( 231 ) ) گرگ را خود خاصيت بدريدن است
كاين حسد در خلق آخر روشن است
( ( 232 ) ) باز مىگفت اين گمان بد خطاست
بر برادر اين چنين ظنم چراست ؟
( ( 233 ) ) باز گفتى حزم سوء الظن توست
هر كه بد ظن نيست كى ماند درست
( ( 234 ) ) صوفى اندر وسوسه و آن خر چنان
كه چنان بادا جزاى دشمنان
( ( 235 ) ) آن خر مسكين ميان خاك و سنگ
كژ شده پالان دريده پالهنگ
( ( 236 ) ) خسته از ره جملهء شب بىعلف
گاه در جان كندن و گه در تلف
( ( 237 ) ) خر همه شب ذكر گويان كاى إله
جو رها كردم كم از يك مشت كاه
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 190
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٩٠