گفتن امير المؤمنين عليه السلام با قرين خود كه چون خدو انداختى بر روى من ، نفس من جنبيد و اخلاص عمل نماند ، مانع كشتن تو آن شد
( ( 3976 ) ) گفت امير المؤمنين با آن جوان
كه به هنگام نبرد اى پهلوان
( ( 3977 ) ) چون خدو انداختى بر روى من
نفس جنبيد و تبه شد خوى من
( ( 3978 ) ) نيم بهر حق شد و نيمى هوا
شركت اندر كار حق نبود روا
( ( 3979 ) ) تو نگاريدهء كف موليستى
آن حقّى كردهء من نيستى
( ( 3980 ) ) نقش حق را هم به امر حق شكن
بر زجاجهء دوست سنگ دوست زن
( ( 3981 ) ) گبر اين بشنيد نورى شد پديد
در دل او تا كه زنّارش بريد
( ( 3982 ) ) گفت من تخم جفا مىكاشتم
من تو را نوعى ديگر پنداشتم
( ( 3983 ) ) تو ترازوى احد خو بوده اى
بل زبانهء هر ترازو بوده اى
( ( 3984 ) ) تو تبار و اصل و خويشم بوده اى
تو فروغ شمع كيشم بوده اى
( ( 3985 ) ) من غلام آن چراغ شمع خو
كه چراغت روشنى پذرفت از او
( ( 3986 ) ) من غلام موج آن درياى نور
كه چنين گوهر در آرد در ظهور
( ( 3987 ) ) عرضه كن بر من شهادت را كه من
مر تو را ديدم سرافراز زمن
( ( 3988 ) ) قرب پنجه كس ز خويش و قوم او
عاشقانه سوى دين كردند رو
( ( 3989 ) ) او به تيغ حلم چندين خلق را
واخريد از تيغ چنديد حلق را
( ( 3990 ) ) تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر
بل ز صد لشكر ظفر انگيزتر