بقيهء قصهء امير المؤمنين عليه السلام و مسامحت و اغماض كردن او با خونى خويش
( ( 3926 ) ) گفت دشمن را همىبينم به چشم
روز و شب بر وى ندارم هيچ خشم
( ( 3927 ) ) ز انكه مرگم همچو جان خوش آمده است
مرگ در من در بعث چنگ اندر زده است
( ( 3928 ) ) مرگ بىمرگى بود ما را حلال
برگ بىبرگى بود ما را نوال
برگ بىبرگى تو را چون برگ شد
جان باقى يافتى و مرگ شد
( ( 3929 ) ) ظاهرش مرگ و به باطن زندگى
ظاهرش ابتر نهان پايندگى
( ( 3930 ) ) از رحم زادن جنين را رفتن است
در جهان او را ز نو بشكفتن است
آن كه مردن پيش جانش تهلكه است
حكم لا تلقوا نگيرد او به دست
( ( 3931 ) ) چون مرا سوى اجل عشق و هواست
نهى لا تلقوا بايديكم مراست
( ( 3932 ) ) ز انكه نهى از دانهء شيرين بود
تلخ را خود نهى حاجت كى شود ؟
( ( 3933 ) ) دانهاى كش تلخ باشد مغز و پوست
تلخ و مكروهيش خود نهى اوست
( ( 3934 ) ) دانهء مردن مرا شيرين بود
بل هم احياء بىمن آمده است
( ( 3935 ) ) اقتلوني يا ثقاتى لائماً
ان فى قتلى حياتى دائماً
( ( 3936 ) ) ان فى موتى حياتى يا فتى
كم افارق موطنى حتى متى ؟
( ( 3937 ) ) فرقتي لو لم تكن فى ذا السكون
لم يقل انا إليه راجعون
( ( 3938 ) ) راجع آن باشد كه باز آيد به شهر
سوى وحدت آيد از تفريق دهر
اين سخن پايان ندارد ، چاكرم
چون شنيد اين سر ز سيّد گشت خم
آيه
« وَأَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ الله وَلا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى اَلتَّهْلُكَةِ 2 : 195 . . . » ( 1 ) ( در راه خدا انفاق كنيد و خود را با دست خويش به هلاكت مىفكنيد . )
هامش
( 1 ) سوره البقرة ، آيهء 195 . .