گفتن پيغمبر به گوش ركابدار امير المؤمنين على عليه السلام
كه هر آينه كشتن على به دست تو خواهد بود
( ( 3846 ) ) گفت پيغمبر به گوش چاكرم
كاو برد روزى ز گردن اين سرم
( ( 3847 ) ) كرد آگه آن رسول از وحى دوست
كه هلاكم عاقبت بر دست اوست
( ( 3848 ) ) او همىگويد به كش پيشين مرا
تا نيايد از من اين منكر خطا
( ( 3849 ) ) من همىگويم چو مرگ من ز توست
با قضا من چون توانم حيله جست ؟
( ( 3850 ) ) او همىافتد به پيشم كاى كريم
مر مرا كن از براى حق دو نيم
( ( 3851 ) ) تا نيايد بر من اين انجام بد
تا نسوزد جان من بر جان خود
( ( 3852 ) ) من همىگويم برو جف القلم
ز ان قلم بس سر نگون گردد علم
( ( 3853 ) ) هيچ بغضى نيست در جانم ز تو
ز انكه اين را من نمىدانم ز تو
( ( 3854 ) ) آلت حقى تو فاعل دست حق
چون زنم بر آلت حق طعن و دق ؟
( ( 3855 ) ) گفت او پس اين قصاص از بهر چيست
گفت هم از حق و آن سرّ خفيست
( ( 3856 ) ) گر كند بر فعل خود او اعتراض
ز اعتراض خود بروياند رياض
( ( 3857 ) ) اعتراض او را رسد بر فعل خود
ز انكه در قهر است در لطف او احد
( ( 3858 ) ) اندر اين شهر حوادث مير اوست
در ممالك مالك تدبير اوست
( ( 3859 ) ) آلت خود را اگر او بشكند
آن شكسته گشته را نيكو كند
( ( 3860 ) ) رمز ننسخ آية او ننسها
نأت خيراً در عقب ميدان مها
( ( 3861 ) ) هر شريعت را كه حق منسوخ كرد
او گيا برد و عوض آورد ورد
( ( 3862 ) ) شب كند منسوخ شغل روز را
دان جمادى آن خرد افروز را
( ( 3863 ) ) باز شب منسوخ شد از نور روز
تا جمادى سوخت ز ان آتش فروز
( ( 3864 ) ) گر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات
نى درون ظلمت است آب حيات ؟
( ( 3865 ) ) نى در آن ظلمت خردها تازه شد
سكتهاى سرمايهء آوازه شد ؟
( ( 3866 ) ) كه ز ضدها ضدّها آيد پديد
در سويدا روشنايى آفريد