تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 768

مساهمون:

ص٧٦٨
پستى روح بشنوى . سخن كسانى را مشنو كه بردهء بىنوا و تيره بخت شهوات قرار گرفته‌اند ، شهادت آنها شنيدنى نيست ، تو مىدانى كه شهادت بردگان به عللى مانند آزادگان مسموع نيست ولى بردگان شهوت هزاران مرتبه بدتر از بندگان مسترق ( به زنجير بندگى كشيده شده ) مىباشند ، زيرا - بردهء معمولى با يك جمله مىتواند آزاد شود ولى بردگان شهوت ، زندگانى شيرين و مرگ بسيار تلخى در دنبال دارند . بردهء شهوت بدون فضل و خواست و احسان خداوندى نجاتى ندارد . اينان كه با اختيار خويش را در چاه شهوات حيوانى افكنده‌اند ، به آن چاهى كه پايان ندارد ، گناهى است كه خود انجام داده‌اند و به جبر مربوط نيست و خدا در بارهء آنان ستم نكرده است . اين حيوانات ناخود آگاه خويشتن را در چاهى افكنده‌اند كه قعر آن به حدى دور است كه من هيچ طنابى را در خور در آوردن آنها از آن چاه سراغ ندارم آخر خود او مرتكب گناه شده است من چه كنم ؟ او خود را به آن چاه بىپايان انداخته است من چه گونه او را بيرون بياورم ؟ در اين جا سخن را خاتمه بدهم مىترسم كه اگر كمى بيشتر صحبت بدارم جگرها بلكه دل سنگ خارا خون شود . در اين دوران زندگانى دل انسانى وقت پيدا نمىكند و روح ظرافت خود را به دست نمىآورد . خلاصه ، در راه رياضت نفسانى « از خود طبيعى » نمىكاهد ، زيرا - غفلت و مشغولى بد بختى سرتاسر وجود او را فرا گرفته است . بگذار روزى فرا رسد كه خون دل او حقيقتاً روانه شود ولى روزى است كه اين روانه شدن خون سودى به حال او نخواهد داشت . پس بياييد پيش از آن كه دل خون شدن مردود شود و سودى نداشته باشد در كاستن « خود طبيعى » گامى برداريد . آنان كه بندهء هوى و هوس هستند گواهى آنان قبول نيست ، چون در شهادت عدالت شرط است و اينان عادل نيستند ، بلكه عادل كسى است كه بنده غول نفس اماره نباشد .