تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
هنگامى كه پيغمبر از گورستان باز گشت و به سوى عايشه رفت ، همين كه عايشه او را ديد پيش آمده دست به بدن پيغمبر صلى الله عليه و آله و عمامه و روى گريبان و بازوى او مىگذاشت . پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود : چه چيز را مىجويى ؟ عايشه گفت : امروز باران آمده بود ، مىخواهم اثر باران را در بدن و لباسهاى شما ببينم ، ولى هر چه مىگردم لباسهاى شما را خشك مىبينم . آن حضرت فرمود : هنگامى كه باران مىآمد روى سر خود چه كشيده بودى ؟ عايشه گفت : عباى شما را به جاى خمار به سرم انداخته بودم . حضرت فرمود : اى پاك دامن به همين جهت كه عباى مرا بر سر كشيدى اين باران غيب بر تو آشكار گشت . بارانى كه تو امروز ديدى از اين بارانهاى طبيعى نبود كه معمولًا مشاهده مىكنيد ، اين باران غيبى از ابر ديگرى و از آسمان ديگرى است . اين بارانى است كه رحمت حق در آن نهاده شده است ، در بارهء اين مطلب از حكيم سنايى معنايى را بشنو تا به اسرار نهانى آگاه شوى .