درون انسانى به اضافهء آن كه قدرت منعكس ساختن هر چيزى را كه در خارج موجود است دارا مىباشد ، مىتواند نمودهاى ديگرى را كه به هيچ وجه در بيرون از ذات وجود ندارد در خود ايجاد نمايد ، مانند :
1 - تجسيم آن چه كه معدوم است در صورت موجود و آن چه كه موجود است در صورت معدوم .
2 - خود آگاهى يا خود هشيارى كه معماترين نمود روحى انسانى است . انسان در اين حالت خود را درك مىكند كه در اصطلاح فلسفهء كلاسيك آن را علم حضورى مىنامند .
3 - الهامات كه ما آن را در مباحث منطقى استنتاجات روانى شخصى اصطلاح كردهايم و اين همان فعاليت درونى است كه موجب كشف مجهولات و اختراعات مىگردد .
4 - اختيار 5 - ظرفيت ناخود آگاه براى هزاران تضادها و تناقضها ، اشكال و الوان گوناگون ، لذايذ و آلام و غير ذلك ، بدون اين كه از كوچكترين نمود و جريان طبيعى خارجى پيروى نمايند .
6 - وجدان در قيافه هاى گوناگونش كه شايد در حدود پنجاه قيافه بوده باشد .
7 - تجريد مفاهيم و به صورت كلى در آوردن آنها امثال اين نمودها جنبهء آيينهء خالص بودن درون انسان را كاملًا مطرود مىسازد .
از آن طرف حتى در همان نمودها كه در ذهن انسانى از جهان خارجى منعكس مىگردد ، باز نمىتوان گفت : آنها به طور راكد و بدون تصرف و فعاليت از ناحيهء سازمان درونى در جهان درونى منعكس مىگردند . زيرا :
اولًا ، ما هرگز نمىتوانيم عكس اين نمودها را كه از خارج در ذهن ما منعكس مىشوند به شكل يك نسخهء دست نخورده مشاهده نماييم .
ثانياً ، اغلب مىبينيم كه پس از آن كه از خارج يك نمود به ذهن انسانى منتقل گشت ، مانند اين كه در جويبار خود زندگانى وارد گشته در ساختن شخصيت انسانى مؤثر
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 75
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٥