( ( 3739 ) ) امت احمد كه هستند از كرام
هست باقى تا قيامت آن طعام
( ( 3740 ) ) چون ابيت عند ربى فاش شد
يطعم و يسقى كنايت زاش شد
( ( 3741 ) ) هيچ بىتأويل اين را در پذير
تا در آيد در گلو چون شهد و شير
( ( 3742 ) ) ز انكه تأويل است وا داد عطا
چون كه بيند آن حقيقت را خطا
( ( 3744 ) ) خويش را تأويل كن نه اخبار را
مغز را بد گوى نى گلزار را
( ( 3745 ) ) اى على كه جمله عقل و ديده اى
شمهاى واگو از آن چه ديده اى
( ( 3746 ) ) تيغ حلمت جان ما را چاك كرد
آب علمت خاك ما را پاك كرد
( ( 3747 ) ) باز گو دانم كه اين اسرار هوست
ز انكه بىشمشير كشتن كار اوست
( ( 3748 ) ) صانع بىآلت و بىجارحه
واهب اين هديه هاى رابحه
صد هزاران مىچشاند روح را
كه خبر نبود دهان را اى فتى
( ( 3749 ) ) صد هزاران روح بخشد هوش را
كه خبر نبود دو چشم و گوش را
( ( 3750 ) ) باز گو اى باز عرش خوش شكار
تا چه ديد اين زمان از كردگار ؟
( ( 3751 ) ) چشم تو ادراك غيب آموخته
چشمهاى حاضران بر دوخته
( ( 3752 ) ) آن يكى ماهى همىبيند عيان
و ان يكى تاريك مىبيند جهان
( ( 3753 ) ) و ان يكى سه ماه مىبيند به هم
اين سه كس بنشسته يك موضع نعم
( ( 3754 ) ) چشم هر سه باز و گوش هر سه تيز
در تو آويزان و از من در گريز
( ( 3755 ) ) سحر عين است اين عجب لطف خفى است
بر تو نقش گرگ و بر من يوسفى است
( ( 3756 ) ) عالم ار هژده هزار است و فزون
هر نظر را نيست اين هژده زبون
( ( 3757 ) ) راز بگشا اى على مرتضى
اى پس از سوء القضا حسن القضاء
( ( 3758 ) ) يا تو واگو آن چه عقلت يافته است
يا بگويم آن چه بر من تافته است
( ( 3759 ) ) از تو بر من تافت چون دارى نهان
مىفشانى نور چون مه بىزبان
( ( 3761 ) ) از غلط ايمن شوند و از ذهول
بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
( ( 3762 ) ) ماه بىگفتن چو باشد رهنما
چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 715
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧١٥