تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 715

مساهمون:

ص٧١٥
( ( 3739 ) ) امت احمد كه هستند از كرام هست باقى تا قيامت آن طعام ( ( 3740 ) ) چون ابيت عند ربى فاش شد يطعم و يسقى كنايت زاش شد ( ( 3741 ) ) هيچ بىتأويل اين را در پذير تا در آيد در گلو چون شهد و شير ( ( 3742 ) ) ز انكه تأويل است وا داد عطا چون كه بيند آن حقيقت را خطا ( ( 3744 ) ) خويش را تأويل كن نه اخبار را مغز را بد گوى نى گلزار را ( ( 3745 ) ) اى على كه جمله عقل و ديده اى شمه‌اى واگو از آن چه ديده اى ( ( 3746 ) ) تيغ حلمت جان ما را چاك كرد آب علمت خاك ما را پاك كرد ( ( 3747 ) ) باز گو دانم كه اين اسرار هوست ز انكه بىشمشير كشتن كار اوست ( ( 3748 ) ) صانع بىآلت و بىجارحه واهب اين هديه هاى رابحه صد هزاران مىچشاند روح را كه خبر نبود دهان را اى فتى ( ( 3749 ) ) صد هزاران روح بخشد هوش را كه خبر نبود دو چشم و گوش را ( ( 3750 ) ) باز گو اى باز عرش خوش شكار تا چه ديد اين زمان از كردگار ؟ ( ( 3751 ) ) چشم تو ادراك غيب آموخته چشمهاى حاضران بر دوخته ( ( 3752 ) ) آن يكى ماهى همىبيند عيان و ان يكى تاريك مىبيند جهان ( ( 3753 ) ) و ان يكى سه ماه مىبيند به هم اين سه كس بنشسته يك موضع نعم ( ( 3754 ) ) چشم هر سه باز و گوش هر سه تيز در تو آويزان و از من در گريز ( ( 3755 ) ) سحر عين است اين عجب لطف خفى است بر تو نقش گرگ و بر من يوسفى است ( ( 3756 ) ) عالم ار هژده هزار است و فزون هر نظر را نيست اين هژده زبون ( ( 3757 ) ) راز بگشا اى على مرتضى اى پس از سوء القضا حسن القضاء ( ( 3758 ) ) يا تو واگو آن چه عقلت يافته است يا بگويم آن چه بر من تافته است ( ( 3759 ) ) از تو بر من تافت چون دارى نهان مىفشانى نور چون مه بىزبان ( ( 3761 ) ) از غلط ايمن شوند و از ذهول بانگ مه غالب شود بر بانگ غول ( ( 3762 ) ) ماه بىگفتن چو باشد رهنما چون بگويد شد ضيا اندر ضيا