( ( 3686 ) ) هر چه جز عشق خداى احسن است
گر شكر خواريست آن جان كندن است
بياييد نام جان كندن را عشق نگذاريم
چگونه مىشود كه عشق به يكى از زيبايىهاى اين دنيا جان كندن باشد ؟ البته چنين است زيرا :
چون به هر ميلى كه دل خواهى سپرد
از تو چيزى در نهان خواهند برد
حافظ مىگويد :
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض اين است و گر نه دل و جان اين همه نيست
مىبينيم حافظ در بيت فوق حتى خود دل و جان را هم داراى ارزشى نمىداند مگر اين كه دل و جان بتواند بصحبت جانان نايل شود .
ما با تمام ساده لوحى بگذشت لحظات تماشا مىكنيم و اشباع غرايز را چنان مىپنداريم كه گويى آن چه كه در حالت اولى عملى شده ، در حالت دوم نيز همان فعاليت و همان انرژى را كه صرف كرده بوديم وجود دارد ، در صورتى كه اگر تحليل كنيم با تمام شگفتى خواهيم ديد كه در هر لحظه پيمانهء لبريزى را كه از منبع حيات مىگيريم ، مستهلك كردهايم و تدريجا به قول جلال الدين جان خود را از بين بردهايم . جلال الدين در ديوان شمس تبريزى مىگويد :
پيمانهاى است اين جان پيمانه اين چه داند
از پاك مىپذيرد در خاك مىرساند
در عشق بىقرارش بنمودن است كارش
از عرش مىستاند بر فرش مىفشاند