تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠

حكايت ماهى گير و مرد جوان و گمان او كه ماهى گير سليمان است

( ( 3618 ) ) بر لب جو برد ظنى يك فنا كه سليمان است ماهىگير ما ( ( 3619 ) ) گر وى است اين از چه فرد است و خفيست ور نه سيماى سليمانش چيست ( ( 3620 ) ) اندرين انديشه مىبود او دو دل تا سليمان گشت شاه مستقل ( ( 3621 ) ) ديو رفت از تخت ملك او گريخت تيغ بخشش خون آن شيطان بريخت ( ( 3622 ) ) كرد در انگشت خود انگشترى جمع آمد لشكر ديو و پرى ( ( 3623 ) ) آمدند از بهر نظَّاره رجال در ميانشان آن كه بد صاحب خيال ( ( 3624 ) ) چون در انگشتش بديد انگشترى رفت انديشه و تحرّى يك سرى ( ( 3625 ) ) وهم آن گاه است كاو پوشيده است اين تحرّى از پى ناديده است ( ( 3626 ) ) بد خيال غايب اندر سينه زفت چون كه شد حاضر خيال او برفت ( ( 3627 ) ) گر سماى نور بىباريدنى است هم زمين تار بىباليده نيست گر چه هست اظهار كردن هم كمال مىرهاند جانها را از خيال ( ( 3628 ) ) يؤمنون بالغيب مىپايد مرا ز ان ببستم روزن فانى سرا ليك يك در صد بود ايمان به غيب نيك دان و بگذر از ترديد و ريب ( ( 3629 ) ) چون شكافم آسمان را در ظهور چون بگويم هل ترى فيها فطور ( ( 3630 ) ) تا در اين ظلمت تحرّى گسترند هر كسى رو جانبى مىآورند ( ( 3631 ) ) مدتى معكوس باشد كارها شحنه را دزد آورد بر دارها ( ( 3632 ) ) تا كه بس سلطان و عالى همتى بندهء بندهء خود آيد مدتى ( ( 3633 ) ) بندگى در غيب آمد خوب و كش حفظ غيب آيد در استبعاد خوش ( ( 3634 ) ) كو كه مدح شاه گويد پيش او تا كه در غيب او بود او شرم رو ( ( 3635 ) ) قلعه دارى كز كنار مملكت دور از سلطان و سايهء سلطنت ( ( 3636 ) ) پاس دارد قلعه را از دشمنان قلعه نفروشد به مال بىكران