حكايت ماهى گير و مرد جوان و گمان او كه ماهى گير سليمان است
( ( 3618 ) ) بر لب جو برد ظنى يك فنا
كه سليمان است ماهىگير ما
( ( 3619 ) ) گر وى است اين از چه فرد است و خفيست
ور نه سيماى سليمانش چيست
( ( 3620 ) ) اندرين انديشه مىبود او دو دل
تا سليمان گشت شاه مستقل
( ( 3621 ) ) ديو رفت از تخت ملك او گريخت
تيغ بخشش خون آن شيطان بريخت
( ( 3622 ) ) كرد در انگشت خود انگشترى
جمع آمد لشكر ديو و پرى
( ( 3623 ) ) آمدند از بهر نظَّاره رجال
در ميانشان آن كه بد صاحب خيال
( ( 3624 ) ) چون در انگشتش بديد انگشترى
رفت انديشه و تحرّى يك سرى
( ( 3625 ) ) وهم آن گاه است كاو پوشيده است
اين تحرّى از پى ناديده است
( ( 3626 ) ) بد خيال غايب اندر سينه زفت
چون كه شد حاضر خيال او برفت
( ( 3627 ) ) گر سماى نور بىباريدنى است
هم زمين تار بىباليده نيست
گر چه هست اظهار كردن هم كمال
مىرهاند جانها را از خيال
( ( 3628 ) ) يؤمنون بالغيب مىپايد مرا
ز ان ببستم روزن فانى سرا
ليك يك در صد بود ايمان به غيب
نيك دان و بگذر از ترديد و ريب
( ( 3629 ) ) چون شكافم آسمان را در ظهور
چون بگويم هل ترى فيها فطور
( ( 3630 ) ) تا در اين ظلمت تحرّى گسترند
هر كسى رو جانبى مىآورند
( ( 3631 ) ) مدتى معكوس باشد كارها
شحنه را دزد آورد بر دارها
( ( 3632 ) ) تا كه بس سلطان و عالى همتى
بندهء بندهء خود آيد مدتى
( ( 3633 ) ) بندگى در غيب آمد خوب و كش
حفظ غيب آيد در استبعاد خوش
( ( 3634 ) ) كو كه مدح شاه گويد پيش او
تا كه در غيب او بود او شرم رو
( ( 3635 ) ) قلعه دارى كز كنار مملكت
دور از سلطان و سايهء سلطنت
( ( 3636 ) ) پاس دارد قلعه را از دشمنان
قلعه نفروشد به مال بىكران