مىگذارند ، ولى جهانى مشابه همين جهان كه كاملًا از واقعيت دور نيست براى خويش مىسازند .
به همين طريق اشخاصى پيدا مىشوند كه موضوعات گوناگونى را تحت دقت و اشتياق به داشتن آن ( به معناى فلسفى ) قرار مىدهند ، اينان به عدد موضوعات مورد اهميت كه براى خود تشخيص دادهاند جهانهايى دارند . چنان كه بعضى از افراد هستند كه تمام موجودات جهان براى آنها اهميت پيدا كرده و موجب تمركز قواى دماغى و قلبى آنان مىگردد ، در اين صورت گويى همهء جهان براى او محكوم گشته است ، او خود را در مرتفعترين قلهء هستى احساس مىكند ، به همين جهت است كه حدود اختيارات او حد و مرزى نمىشناسد و چنان كه جلال الدين در دفتر سوم خواهد گفت :
گفت بهلول آن يكى درويش را
چونى اى درويش واقف كن مرا ؟
گفت چون باشد كسى كه جاودان
بر مراد او رود كار جهان
سيل و جوها بر مراد او روند
اختران ز ان سو كه او خواهد شوند
زندگى و مرگ سرهنگان او
بر مراد او روانه كو به كو
به اين جهت تصور اين كه خداوند درياها را محكوم بشر ساخته است بسيار آسان خواهد بود .
ممكن است گفته شود كه اين مطلب احتياج به گفتن نداشت ، زيرا - همه مىدانيم كه انسان با قدرت عقلى و حسى كه دارد مىتواند به جهان هستى مسلط شود و همه اجزاء جهان را بشناسد و آنها را در راه زندگانى خود مورد بهره بردارى قرار بدهد و دست يافتن به اين مزيت به توجه روحى و گرايش به پشت پرده نيازى ندارد .
مىگوييم تفاوت زياد است ميان آن كه انسان تنها به ظواهر امور متوجه باشد و از ظواهر آنها به طور ناخود آگاه بهره بردارى كند و اين كه حقايق و هدفهاى آن امور را درك كرده ، تسلط به آنها را از روى آگاهى در اختيار داشته باشد .
يك آدم عامى از بامداد تا شبانگاه با همين موجوديت جهان طبيعت سر و كار دارد ، او به گمان خويش همهء آنها را كه در تماس با خويشتن مىبيند براى خود معلوم