قصهء مرى كردن روميان و چينيان در صفت نقاشى
( ( 3467 ) ) چينيان گفتند ما نقاشتر
روميان گفتند ما را كرّ و فرّ
( ( 3468 ) ) گفت سلطان امتحان خواهم در اين
كز شما خود كيست در دعوى گزين ؟
چينيان گفتند خدمتها كنيم
روميان گفتند در حكمت تنيم
( ( 3469 ) ) اهل چين و روم در بحث آمدند
روميان در علم واقفتر بدند
( ( 3470 ) ) چينيان گفتند يك خانه به ما
خاص بسپاريد و يك آن شما
( ( 3471 ) ) بود دو خانه مقابل در بدر
ز ان يكى چينى ستد رومى دگر
( ( 3472 ) ) چينيان صد رنگ از شه خواستند
پس خزانه باز كرد آن ارجمند
( ( 3473 ) ) هر صباحى از خزانه رنگها
چينيان را راتبه بود و عطا
( ( 3474 ) ) روميان گفتند نه نقش و نه رنگ
در خور آيد كار را جز دفع زنگ
( ( 3475 ) ) در فرو بستند و صيقل مىزدند
همچو گردون صافى و ساده شدند
( ( 3476 ) ) از دو صد رنگى به بىرنگى رهيست
رنگ چون ابر است و بىرنگى مهيست
( ( 3477 ) ) هر چه اندر ابر ضوء بينى و تاب
آن ز اختر دان و ماه و آفتاب
( ( 3478 ) ) چينيان چون از عمل فارغ شدند
از پى شادى دهلها مىزدند
( ( 3479 ) ) شه در آمد ديد آن جا نقشها
مىربود آن عقل را و فهم را
( ( 3480 ) ) بعد از آن آمد به سوى روميان
پرده را بالا كشيدند از ميان
( ( 3481 ) ) عكس آن تصوير و آن كردارها
زد بر اين صافى شده ديوارها
( ( 3482 ) ) هر چه آن جا بود اينجا به نمود
ديده را از ديده خانه مىربود
( ( 3483 ) ) روميان آن صوفيانند اى پسر
نى ز تكرار و كتاب و نى هنر
( ( 3484 ) ) ليك صيقل كردهاند آن سينه ها
پاك از آز و حرص و بخل و كينه ها
سينه ها صيقل زده در ذكر و فكر
از پى اظهار آن معنى بكر
( ( 3485 ) ) آن صفاى آينه وصف دل است
صورت بىمنتها را قابل است