تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦

دعا كردن بلعم باعور كه موسى و قومش را از اين شهر كه حصار داده‌اند بىمراد باز گردان و مستجاب شدن

( ( 3298 ) ) بلعم باعور را خلق جهان سغبه شد مانند عيسىّ زمان ( ( 3299 ) ) سجده ناوردند كس را دون او صحت رنجور بود افسون او ( ( 3300 ) ) پنجه زد با موسى از كبر و كمال آن چنان شد كه شنيدستى تو حال ( ( 3301 ) ) صد هزار ابليس و بلعم در جهان همچنين بوده است پيدا و نهان ( ( 3302 ) ) اين دو را مشهور گردانيد إله تا كه باشند اين دو بر باقى گواه ره زنان را در بيابان چون كشند يك دو تن را سوى ده ز ايشان كشند تا ببينند اهل ده گيرند پند رؤيت ايشان بودشان همچو بند ( ( 3303 ) ) اين دو دزد آويخت بر دار بلند ور نه اندر شهر بس دزدان بدند ( ( 3304 ) ) اين دو را پرچم به سوى شهر برد كشتگان قهر را نتوان شمرد ( ( 3305 ) ) نازنينى تو ولى در حد خويش الله الله پا منه ز اندازه بيش ( ( 3306 ) ) گر زنى بر نازنينتر از خودت در تك هفتم زمين زير آردت ( ( 3307 ) ) قصهء عاد و ثمود از بهر چيست ؟ تا بدانى كانبيا را ناز كيست ( ( 3308 ) ) اين نشان خسف و قذف و صاعقه شد بيان عزّ نفس ناطقه ( ( 3309 ) ) جمله حيوان را پى انسان بكش جمله انسان را بكش از بهر هش ( ( 3310 ) ) هش چه باشد عقل كل اى هوشمند عقل جزوى هش بود اما نژند ( ( 3311 ) ) جمله حيوانات وحشى ز آدمى باشد از حيوان انسى در كمى ( ( 3312 ) ) خون آنها خلق را باشد سبيل ز انكه انسان را نيند ايشان سزا ( ( 3313 ) ) عزت وحشى بدان ساقط شده است كا مر انسان را مخالف آمده است ( ( 3314 ) ) پس چه عزت باشدت اى نادره چون شدى تو حمر مستنفره ( ( 3315 ) ) خر نشايد گشت از بهر صلاح چون بود وحشى شود خونش مباح
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 536 | محمد تقي جعفري