دعا كردن بلعم باعور كه موسى و قومش را از اين شهر كه حصار دادهاند بىمراد باز گردان و مستجاب شدن
( ( 3298 ) ) بلعم باعور را خلق جهان
سغبه شد مانند عيسىّ زمان
( ( 3299 ) ) سجده ناوردند كس را دون او
صحت رنجور بود افسون او
( ( 3300 ) ) پنجه زد با موسى از كبر و كمال
آن چنان شد كه شنيدستى تو حال
( ( 3301 ) ) صد هزار ابليس و بلعم در جهان
همچنين بوده است پيدا و نهان
( ( 3302 ) ) اين دو را مشهور گردانيد إله
تا كه باشند اين دو بر باقى گواه
ره زنان را در بيابان چون كشند
يك دو تن را سوى ده ز ايشان كشند
تا ببينند اهل ده گيرند پند
رؤيت ايشان بودشان همچو بند
( ( 3303 ) ) اين دو دزد آويخت بر دار بلند
ور نه اندر شهر بس دزدان بدند
( ( 3304 ) ) اين دو را پرچم به سوى شهر برد
كشتگان قهر را نتوان شمرد
( ( 3305 ) ) نازنينى تو ولى در حد خويش
الله الله پا منه ز اندازه بيش
( ( 3306 ) ) گر زنى بر نازنينتر از خودت
در تك هفتم زمين زير آردت
( ( 3307 ) ) قصهء عاد و ثمود از بهر چيست ؟
تا بدانى كانبيا را ناز كيست
( ( 3308 ) ) اين نشان خسف و قذف و صاعقه
شد بيان عزّ نفس ناطقه
( ( 3309 ) ) جمله حيوان را پى انسان بكش
جمله انسان را بكش از بهر هش
( ( 3310 ) ) هش چه باشد عقل كل اى هوشمند
عقل جزوى هش بود اما نژند
( ( 3311 ) ) جمله حيوانات وحشى ز آدمى
باشد از حيوان انسى در كمى
( ( 3312 ) ) خون آنها خلق را باشد سبيل
ز انكه انسان را نيند ايشان سزا
( ( 3313 ) ) عزت وحشى بدان ساقط شده است
كا مر انسان را مخالف آمده است
( ( 3314 ) ) پس چه عزت باشدت اى نادره
چون شدى تو حمر مستنفره
( ( 3315 ) ) خر نشايد گشت از بهر صلاح
چون بود وحشى شود خونش مباح