( « آن در خاك رفتگان » عدهء فراوانى از اشخاص را دارند كه گونهء خود را از بوسه كنار مىگرفتند ، اما اكنون بنگر كه چگونه خاك سياه زمين بر آنها مسلط گشته است ، سنگينى خاك را به گردن خود هموار كردهاند ، آن گردنهاى ظريف كه از سنگينى گلو بند شكايت مىكردند ) . اين اعضاى زيبا با آن فعاليتهاى زيباترش ناشى از تابش پرتو روح بوده است ، چنان كه جوشيدن آب به جهت آتشى است كه با آن در تماس است . آن چنان كه پرتو روح بر بدن مىتابد و آن را شايسته هر گونه زيبايى مىكند ، پرتو روح اولياء الله هم بر روح مىتابد . بنا بر اين اگر جان جان ( روح روح ) پا از جان ( روح ) بكشد به همان وضع گرفتار مىشود كه اگر روح از بدن كنار برود . اين زمين پهناور ما تمام فعاليتهاى ما را در درون خود ثبت مىكند . من امروز تكبر نخواهم ورزيد و سر به زمين خواهم گذاشت تا روز رستاخيز اين خبر را هم در ميان اخبار خويش بيان كند . فلسفه باف اين سخنان ما را نمىپذيرد ، زيرا - او در معقولات پست كه به عنوان حرفه آنها را اندوخته است گرفتار است . آن فلسفه باف كه در انديشه و گمانها غوطه ور است و نمىخواهد با حقايق به طور صريح روبرو شود ، با او بگوييد : در همان حال كه هستى باش ، سرانجام سر به ديوار خواهى زد . او نمىتواند فعلًا بفهمد كه چگونه آب و گل و خاك در همين جهان مشغول ذكر خداوندى هستند ، ولى اهل دل و آنان كه نور ديگرى از مقام ملكوتى بر دل آنها تابيده است ، اين نطق و تسبيح را درك مىكنند . « . . . وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ 17 : 44 . . . » ( 1 ) ( اما شما تسبيح آنها را نمىفهميد ) . آن فلسفه گو كه مىگويد : ستونى چوبين نمىتواند ناله كند ( اشاره به داستان ستون
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 533
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٣٣
هامش
( 1 ) سوره الإسراء ، آيهء 47 . .