تا كه چون در گور يارانت كنند
طعمهء موران و مارانت كنند
( ( 3271 ) ) بينى از گند تو گيرد آن كسى
كه به پيش تو همىمردى بسى
( ( 3272 ) ) پرتو روح است نطق و چشم و گوش
پرتو آتش بود در آب جوش
( ( 3273 ) ) آن چنان كه پرتو جان بر تن است
پرتو ابدال بر جان من است
( ( 3274 ) ) جان جان چون واكشد پا را ز جان
جان چنان گردد كه بىجان تن بدان
( ( 3275 ) ) سر از آن رو مىنهم من بر زمين
تا گواه من بود در يوم دين
( ( 3276 ) ) يوم دين كه زلزلت زلزالها
اين زمين باشد گواه حالها
( ( 3277 ) ) كو تحدث جهرة اخبارها
در سخن آمد زمين و خارها
فلسفى گويد ز معقولات دون
عقل از دهليز مىماند برون
( ( 3278 ) ) فلسفى منكر شود در فكر و ظن
گو برو سر را بر آن ديوار زن
( ( 3279 ) ) نطق آب و نطق خاك و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
( ( 3280 ) ) فلسفى كاو منكر حنانه است
از حواس انبياء بيگانه است
( ( 3281 ) ) گويد او كه پرتو سوداى خلق
بس خيالات آورد در راى خلق
( ( 3282 ) ) بلكه عكس آن فساد و كفر او
اين خيال منكرى را زد بر او
( ( 3283 ) ) فلسفى مر ديو را منكر شود
در همان دم سخرهء ديوى بود
( ( 3284 ) ) گر نديدى ديو را خود را ببين
بىجنون نبود كبودى بر جنين
( ( 3285 ) ) هر كه را در دل شك و بىجانى است
در جهان او فلسفى پنهانى است
( ( 3286 ) ) مىنمايد اعتقاد او گاه گاه
آن رگ فلسف كند رويش سياه
( ( 3287 ) ) الحذر اى مؤمنان كاين در شماست
در شما بس عالم بىمنتهاست
( ( 3288 ) ) جمله هفتاد و دو ملت در تو است
وه كه آن روزى بر آرد از تو دست
( ( 3289 ) ) هر كه او را برگ اين ايمان بود
همچو برگ از بيم او لرزان بود
( ( 3290 ) ) بر بليس و ديو ز ان خنديده اى
كه تو خود را نيك مردم ديده اى
( ( 3291 ) ) چون كند جان باژگونه پوستين
چند وا ويلا بر آيد ز اهل دين
( ( 3292 ) ) بر دكان هر زر نما خندان شده است
ز انكه سنگ امتحان پنهان شده است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 516
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥١٦