مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى به او زد و آن آيه را بيش از پيغمبر گفت من هم محل وحيم
( ( 3228 ) ) پيش از عثمان يكى نسّاخ بود
كو به نسخ وحى جدى مىنمود
( ( 3229 ) ) چون نبى از وحى فرسودى سبق
او همان را وانوشتى بر ورق
( ( 3230 ) ) پرتو آن وحى بر وى تافتى
او درون خويش حكمت يافتى
( ( 3231 ) ) عين آن حكمت بفرمودى رسول
زين قدر گمراه شد آن بو الفضول
( ( 3232 ) ) كآنچه مىگويد رسول مستنير
مر مرا هست آن حقيقت در ضمير
( ( 3233 ) ) پرتو انديشه اش زد بر رسول
قهر حق آورد بر جانش نزول
پرتو آن ناگهش بر دل بتافت
در درون خويشتن حرفى نيافت
( ( 3234 ) ) هم ز نساخى بر آمد هم ز دين
شد عدوى مصطفى از روى كين
( ( 3235 ) ) مصطفى فرمود كاى گبر عنود
چون سيه گشتى اگر نور از تو بود
( ( 3236 ) ) گر تو ينبوع الهى بوده اى
اين چنين آب سيه نگشوده اى
( ( 3238 ) ) اندرون مىسوختش هم زين سبب
توبه كردن مىنيارست اى عجب
( ( 3237 ) ) تا كه ناموسش به پيش اين و آن
نشكند بر بست از توبه دهان
( ( 3239 ) ) آه مىكرد و نبودش آه سود
چون در آمد تيغ سر را در ربود
( ( 3240 ) ) كرده حق ناموس را صد من حديد
اى بسا بسته به بند ناپديد
( ( 3241 ) ) كبر و كفر آن سان ببست آن راه را
كاو نيارد كرد ظاهر آه را
( ( 3242 ) ) گفت اغلالا فهم به مقمحون
نيست آن اغلال ما را از برون
( ( 3243 ) ) خلفهم سداً فاغشيناهم
مىنبيند بند را پيش و پس او
( ( 3244 ) ) رنگ صحرا دارد آن سدى كه خاست
او نمىداند كه آن سد قضاست
( ( 3245 ) ) شاهد تو سدّ روى شاهد است
مرشد تو سدّ گفت مرشد است
( ( 3246 ) ) اى بسا كفار را سوداى دين
بندشان ناموس و كبر و آن و اين