( ( 3247 ) ) بند پنهان ليك از آهن بتر
بند آهن را كند پاره تبر
( ( 3248 ) ) بند آهن را توان كردن جدا
بند غيبى را نداند كس دوا
( ( 3249 ) ) مرد را زنبور اگر نيشى زند
طبع او آن لحظه بر دفعى تند
( ( 3250 ) ) زخم نيش اما چو از هستى توست
غم قوى باشد نگردد درد سست
( ( 3251 ) ) شرح اين از سينه بيرون مىجهد
ليك مىترسم كه نوميدى دهد
( ( 3252 ) ) نى مشو نوميد و خود را شاد كن
پيش آن فرياد رس فرياد كن
( ( 3253 ) ) كاى محب عفو از ما عفو كن
اى طبيب رنج ناسور كهن
( ( 3254 ) ) عكس حكمت آن شقى را ياوه كرد
خود مبين تا بر نيارد از تو گرد
( ( 3255 ) ) اى برادر بر تو حكمت جاريه است
آن ز ابدالست و بر تو عاريه است
( ( 3256 ) ) گر چه در خود خانه نورى تافته است
آن ز همسايهء منور يافته است
( ( 3257 ) ) شكر كن غرّه مشو بينى مكن
گوش دار و هيچ خود بينى مكن
( ( 3258 ) ) صد دريغ و درد كاين عاريّتى
معجبان را دور كرد از امتى
( ( 3259 ) ) من غلام آن كه او در هر رباط
خويش را و اصل نداند بر سماط
( ( 3260 ) ) بس رباطى كه ببايد ترك كرد
تابه مسكن در رسد يك روز مرد
( ( 3261 ) ) گر چه آهن سرخ شد او سرخ نيست
پرتو عاريّت آتش زنيست
( ( 3262 ) ) گر شود پر نور روزن يا سرا
تو مدان روشن مگر خورشيد را
( ( 3263 ) ) ور در و ديوار گويد روشنم
پرتو غيرى ندانم اين منم
( ( 3264 ) ) پس بگويد آفتاب اى نارشيد
چون كه من غارب شوم آيد پديد
( ( 3265 ) ) سبزها گويند ما سبز از خوديم
شاد و خندانيم و بس زيبا خديم
( ( 3266 ) ) فصل تابستان بگويد كاى امم
خويش را بينيد چون من بگذرم
( ( 3267 ) ) تن همىنازد به خوبى و جمال
روح پنهان كرده فر و پر و بال
( ( 3268 ) ) گويدش كاى مزبله تو كيستى ؟
يك دو روز از پرتو من زيستى
( ( 3269 ) ) غنج و نازت مىنگنجد در جهان
باش تا كه من شوم از تو جهان
( ( 3270 ) ) گرم دارانت تو را گورى كنند
كشكشانت در تك گور افكنند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 515
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥١٥