آمدن آشنايى از سفر به ديدن حضرت يوسف عليه السلام
( ( 3157 ) ) آمد از آفاق يار مهربان
يوسف صدّيق را شد ميهمان
( ( 3158 ) ) كآشنا بودند وقت كودكى
بر و سادهء آشنايى متكى
( ( 3159 ) ) ياد دادش جور اخوان و حسد
گفت آن زنجير و ما اسد
( ( 3160 ) ) عار نبود شير را از سلسله
نيست ما را از قضاى حق گله
( ( 3161 ) ) شير را بر گردن از زنجير بود
بر همه زنجير سازان مير بود
( ( 3162 ) ) گفت چون بودى تو در زندان و چاه ؟
گفت همچون در محاق و كاست ماه
( ( 3163 ) ) در محاق از ماه نو گردد دو تا
نى در آخر بدر گردد بر سما
( ( 3164 ) ) گر چه دُردانه به هاون كوفتند
نور چشم و دل شد و دفع گزند
( ( 3165 ) ) گندمى را زير خاك انداختند
پس ز خاكش خوشه ها بر ساختند
( ( 3166 ) ) بار ديگر كوفتندش ز آسيا
قيمتش افزود و نان شد جان فزا
( ( 3167 ) ) باز آن را زير دندان كوفتند
گشت عقل و جان و فهم هوشمند
( ( 3168 ) ) باز آن جان چون كه محو عشق گشت
يعجب الزراع آمد بعد كشت
باز آن جان چون به حق او محو شد
باز ماند از سكر و سوى صحو شد
عالمى را ز ان صلاح آمد ثمر
قوم ديگر را فلاح منتظر
( ( 3169 ) ) اين سخن پايان ندارد باز گرد
تا كه با يوسف چه گفت آن نيك مرد
آيه
« . . . كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَه فَآزَرَه فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِه يُعْجِبُ اَلزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ اَلْكُفَّارَ وَعَدَ الله اَلَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا اَلصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً . » 48 : 29 ( 1 ) ( « اعتلاى شخصيت روحى پيامبر و ياران او » مانند آن زراعت است كه جوانه زده و نيرومند گشته به ساقه هاى خود مىايستد . اين پيش رفت پيامبر و ياران او كفار را به
هامش
( 1 ) سوره الفتح ، آيهء 29 . .