چون ز جان مردم به جانان زنده ام
نيست مرگم تا ابد پاينده ام
دست از هوى و هوس حيوانى و خود پرستى بشوييد و پايندگى خويش را از همين جهان شروع كنيد
اين بحث به طور اجمال در تفسير ابيات گذشته مطرح شده است ، در اين مورد به يك نكتهء ديگر كه بسيار با اهميت است متذكر مىشويم :
اشخاص معمولى در اين زندگانى گمان مىكنند كه اين جهان بالاخره فانى بوده و اين كالبد جسمانى نابود شدنى است ، نيز گمان مىكنند كه ابديت روح و شالودهء آن پس از عبور از دالان مرگ شروع مىشود ، به همين جهت زندگانى اين دنيا را به طور مطلق به شكل يك بازيچهء تمام شدنى مىبينند .
شعراى شرق و غرب چه اشعار زيبايى كه در بارهء فناى زندگى نسرودهاند . شايد بتوان گفت ظريفترين و حساسترين جملاتى را كه شعراى بزرگ از خود بيادگار گذاشتهاند ، آن جملات يا اشعارى است كه به شكل بسيار زيبا و نغز در بارهء خاموش شدن شعلهء زندگانى سرودهاند .
اينان با همان نظرى كه اشخاص معمولى در زندگى و مرگ مىنگرند اين پديدهء اسرار آميز را مورد توجه قرار مىدهند .
درست است كه سكوتى كه مرگ به همراه خود مىآورد ، پس از آن حركت و كوشش و جنبش زندگى واقعاً خيره كننده است ، آن تاريكى را كه مرگ به انسان تحفه آورده روشنايى شگفت انگيز زندگانى را به يك بار خاموش مىكند ، منظرهء بس شاعرانهاى دارد .
دو انگشت نامحسوس مرگ هنگامى كه دراز شده و برگ گل جان آدمى را آهسته مىربايد منظرهاى است كه با هيچ كلمه و جملهاى نمىتوان شگفت انگيزى آن را توصيف كرد .