( ( 3139 ) ) چون فقير آييد اندر راه راست
شير و صيد شير خود آن شماست
( ( 3140 ) ) ز آن كه او پاك است و سبحان وصف اوست
بىنياز است او ز مغز نغز و پوست
( ( 3141 ) ) هر شكار و هر كراماتى كه هست
از براى بندگان آن شه است
گفت أ ليس الله بكاف عبده
تا نگردد بنده هر سو حيله جو
هر كه او بر حق توكل مىكند
او به جاى خود تفضل مىكند
( ( 3142 ) ) نيست شه را طمع و بهر خلق ساخت
اين همه دولت خنك آن كاو شناخت
( ( 3143 ) ) آن كه دولت آفريد و دو سرا
ملك و دولتها چكار آيد و را ؟
( ( 3144 ) ) پيش سبحان پس نگه داريد دل
تا نگرديد از گمان بد خجل
( ( 3145 ) ) كو ببيند سرّ و فكر و جستجو
همچو اندر شير خالص تار مو
( ( 3146 ) ) آن كه او بىنقش و ساده سينه شد
نقشهاى غيب را آيينه شد
( ( 3147 ) ) سرّ ما را بىگمان موقن شود
ز آن كه مؤمن آينهء مؤمن بود
مؤمنى او مؤمنى تو بىگمان
در ميان هر دو فرقى بىكران
( ( 3148 ) ) چون زند اين نقد ما را بر محك
پس يقين را باز داند او ز شك
( ( 3149 ) ) چون شود جانش محكّ نقدها
پس ببيند نقد را و قلب را
آيه
« أَلَيْسَ الله بِكافٍ عَبْدَه 39 : 36 . . . » ( 1 ) ( آيا خدا كفايت كننده به بندهء خويش نيست ؟ )
هامش
( 1 ) سوره الزمر ، آيهء 38 . .