ايجاد اجزاء ساعت در دست ساعتساز نبوده است و او تنها آنها را با محاسبهء فنى با يك ديگر تركيب كرده ساعت را به وجود آورده است . همچنين اعدام و از بين بردن آنها به دست ساعت ساز نيست ، براى ما و در محيط طبيعى ما اجزاء ساعت براى خود بقايى نشان مىدهند كه احتياج به ساعتساز ندارند . در صورتى كه موجوديت اشياء در پهنهء هستى قوامى ندارد ، مانند پديده هايى كه « من » ايجاد مىكند آن پديده ها و فعاليتها بدون « من » انسانى موجوديتى ندارند .
تفسير ابيات
شخصى آمد و در خانهء دوست خود را زد ، دوست از درون خانه پرسيد كه كيستى ؟ گفت منم ، صداى دوست از درون خانه دوباره بلند شد كه بر گرد - زيرا تو هنوز خامى ، در جهان دوستى و عشق واقعى « من » وجود ندارد ، اكنون كه تو هنوز تويى و از بودن تجريد نگشتهاى ، برو آن « من » خود را در آتش رياضتها بسوزان و نيست و نابود كن سپس بيا و در سر خوان عشق واقعى بنشين .
آن دوست خام برگشت و يك سال در فراق يار خانمان و وطن را ترك كرد . اما اين سفر او بىهوده نبود ، بلكه بسيار ثمر بخش شد - زيرا هنگامى كه برگشت و در خانهء دوست را زد موقعى كه دوست پرسيد كيستى ؟ گفت آن كه پشت در ايستاده است ، هم تويى . دوست گفت اكنون كه تو هم « من » هستى در درون خانه در آى . مىدانى من چرا سال گذشته تو را به خانه راه ندادم ؟ براى اين بود كه دو « من » در يك خانه نمىگنجيد .
اكنون كه اين دو « من » يكى شده است پس هم « من » از ميان برخاسته و هم « تو » آرى يك خانه مىتواند گنجايش يك وجود را داشته باشد . هيچ تا كنون ديده بودى كه دو سر نخ به سوراخ سوزن كه گنجايش آن دو را ندارد داخل گردد ؟ رشتهء باريك مىتواند در سوراخ سوزن داخل شود ولى شتر به آن بزرگى نمىتواند از آن سوراخ بگذرد .
تا انسان در سايهء تزكيهء نفس عوارض طبيعت را از خود دور نكرده است مانند آن شتر فربه است كه نمىتواند در سوراخ سوزن وارد شود .