لشكر ديگرى را از ارحام به سوى همين خاكدان روانه مىسازد و جهان را پر از نر و ماده مىكند .
لشكر سوم آنان هستند كه بساط وجود آنها بر چيده شده به زير خاك مىروند تا نتايج اعمال خويش را ببينند .
اين سه لشكر را كه گفتم در مقابل آن چه كه از پيشگاه حق تعالى به جانهاى انسانى فرود مىآيد ناچيز است .
اين جان انسانى كه مىتواند گنجايش شعاع الهى را داشته باشد ، مركز نزول بىنهايت فعاليتهاى روحى است .
باز لشكر ديگر از همين جانها بدل و مغز انسانى بسيج مىشوند . آن گاه از مغز و دل به صورت انديشه ها و دريافتها در بارهء جهان هستى بروز مىكنند .
« البته اين مطلب را كه جلال الدين مىگويد : كه معارف از جان انسانى به مغز و دل او سرازير مىشود ، دليل اين نيست كه او تمام شناسايىها را به طور پيش از تجربه معرفى مىكند - زيرا ابيات ديگرى در مثنوى ديده مىشود كه تعليم و تعلم و آزمايش را ايجاد كنندهء دانش معرفى مىكند و ممكن است كه مقصودش عموم معارف انسانى در بارهء جهان هستى بوده باشد ، مطابق آن مكاتب فلسفى كه مىگويند : انسان تمام معارف و شناسايىها را با خود به اين جهان آورده است و دانشهايى را كه در اين عالم مىاندوزد در حقيقت تذكرى است كه انگيزهء بروز همان معارف درونى مىباشد ، اين نظريه را از كلمات افلاطون مىتوان استفاده كرد و عبارت معروف سقراط هم مىتواند شاهد اين مسئله بوده باشد كه مىگويد :
كارى كه من در تعليم و تربيت با افراد مىكنم شبيه به كار مامايى است . يعنى آنان خود حقايق را دارا هستند ، من تنها كارى كه مىكنم آنها را به فعليت مىرسانم . »
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 436
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٣٦