قصهء آن كسى كه در يارى بكوفت ، از درون گفت : كيست ؟ گفت : منم ، گفت چون تو تويى ، در نمىگشايم كه كسى از ياران نشناسم كه من باشد
( ( 3056 ) ) آن يكى آمد در يارى بزد
گفت يارش كيستى اى معتمد ؟
( ( 3057 ) ) گفت من ، گفتش برو هنگام نيست
بر چنين خوانى مقام خام نيست
( ( 3058 ) ) خام را جز آتش هجر و فراق
كه پزد كه وارهاند از نفاق ؟
چون تويىّ تو هنوز از تو نرفت
سوختن بايد تو را در تار تفت
( ( 3059 ) ) رفت آن مسكين و سالى در سفر
در فراق يار سوزيد از شرر
( ( 3060 ) ) پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گردد خانهء انباز گشت
( ( 3061 ) ) حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
تا بنجهد بىادب لفظى ز لب
( ( 3062 ) ) بانگ زد يارش كه بر در كيست آن ؟
گفت بر در هم تويى اى دلستان
( ( 3063 ) ) گفت اكنون چون منى اى من در آ
نيست گنجايى دو من در يك سرا
چون يكى باشد همه نبود دوئى
هم منى برخيزد آن جا هم تويى
( ( 3064 ) ) نيست سوزن را سر رشته دو تا
چون كه يكتايى در اين سوزن در آ
( ( 3065 ) ) رشته را با سوزن آمد ارتباط
نيست در خور با جمل سم الخياط
( ( 3066 ) ) كى شود باريك هستى جمل
جز به مقراض رياضات و عمل
( ( 3067 ) ) دست حق بايد مر آن را اى فلان
كآن بود بر هر محالى كن فكان
( ( 3068 ) ) هر محال از دست او ممكن شود
هر حرون از بيم او ساكن شود
( ( 3069 ) ) اكمه ( 1 ) و ابرص ( 2 ) چه باشد مرده نيز
زنده گردد از فسون آن عزيز
( ( 3070 ) ) و آن عدم كز مرده مرده تر بود
در كف ايجاد او مضطر بود
( ( 3071 ) ) كل يوم هو فى شان را بخوان
مر و را بىكار و بىفعلى مدان
( ( 3072 ) ) كمترين كارش به هر روز آن بود
كاو سه لشكر را روانه مىكند
هامش
( 1 ) اكمه كور مادرزاد . .
( 2 ) ابرص كسى كه مبتلا به بيمارى برص ( پيسى ) مىباشد . .