تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩

قصهء آن كسى كه در يارى بكوفت ، از درون گفت : كيست ؟ گفت : منم ، گفت چون تو تويى ، در نمىگشايم كه كسى از ياران نشناسم كه من باشد

( ( 3056 ) ) آن يكى آمد در يارى بزد گفت يارش كيستى اى معتمد ؟ ( ( 3057 ) ) گفت من ، گفتش برو هنگام نيست بر چنين خوانى مقام خام نيست ( ( 3058 ) ) خام را جز آتش هجر و فراق كه پزد كه وارهاند از نفاق ؟ چون تويىّ تو هنوز از تو نرفت سوختن بايد تو را در تار تفت ( ( 3059 ) ) رفت آن مسكين و سالى در سفر در فراق يار سوزيد از شرر ( ( 3060 ) ) پخته گشت آن سوخته پس باز گشت باز گردد خانهء انباز گشت ( ( 3061 ) ) حلقه زد بر در به صد ترس و ادب تا بنجهد بىادب لفظى ز لب ( ( 3062 ) ) بانگ زد يارش كه بر در كيست آن ؟ گفت بر در هم تويى اى دلستان ( ( 3063 ) ) گفت اكنون چون منى اى من در آ نيست گنجايى دو من در يك سرا چون يكى باشد همه نبود دوئى هم منى برخيزد آن جا هم تويى ( ( 3064 ) ) نيست سوزن را سر رشته دو تا چون كه يكتايى در اين سوزن در آ ( ( 3065 ) ) رشته را با سوزن آمد ارتباط نيست در خور با جمل سم الخياط ( ( 3066 ) ) كى شود باريك هستى جمل جز به مقراض رياضات و عمل ( ( 3067 ) ) دست حق بايد مر آن را اى فلان كآن بود بر هر محالى كن فكان ( ( 3068 ) ) هر محال از دست او ممكن شود هر حرون از بيم او ساكن شود ( ( 3069 ) ) اكمه ( 1 ) و ابرص ( 2 ) چه باشد مرده نيز زنده گردد از فسون آن عزيز ( ( 3070 ) ) و آن عدم كز مرده مرده تر بود در كف ايجاد او مضطر بود ( ( 3071 ) ) كل يوم هو فى شان را بخوان مر و را بىكار و بىفعلى مدان ( ( 3072 ) ) كمترين كارش به هر روز آن بود كاو سه لشكر را روانه مىكند
هامش
( 1 ) اكمه كور مادرزاد . .
( 2 ) ابرص كسى كه مبتلا به بيمارى برص ( پيسى ) مىباشد . .